X
تبلیغات
میرحسین موسوی فراماسون است+دلایل....+عکس

دوشنبه 1390/01/08

 

نوشته شده توسط R. در 5:14 |  لینک ثابت  

دوشنبه 1389/11/04

وقتی کیف شهید دیالمه سالم به خانه میرسد و فقط اسناد ماسون بودن موسوی به سرقت میرود!

وقتی کیف شهید دیالمه سالم به خانه میرسد و فقط اسناد ماسون بودن موسوی به سرقت میرود!

عکس به جا مانده از پیکر آن شهید نیز این مسئله را تأیید می نماید که آتش انفجار به ایشان صدمه ای نرسانده و آثار سوختگی در پیکر ایشان نیز دیده نمی شود. لذا به یقین کیف حاوی اسناد نسوخته است. بلکه به شهادت خانواده ی شهید دیالمه، کیف سالم ایشان ...

نهال نیوز: داشتن بصیرت و تشخیص نفاق در عملکرد سالوسان و دغلبازان، امر مهمّی است که غفلت از آن ضربات جبران ناپذیری را در پی خواهد داشت. این موضوع حساس در طول تاریخ انقلاب اسلامی ایران و به خصوص در دهه ی اوّل آن، از اهمیّت بسیار بالایی برخوردار بوده و هست. برافتادن پرده ی نفاق از برخی چهره ها در سال های اخیر و تحقق پیش بینی های علمداران بصیرت در سال های اولیّه ی انقلاب از یک سو، و عکس العمل خواص بی بصیرت از سویی دیگر، اهمیّت این موضوع را دوچندان می کند. فتنه ی سال 88 از جمله مسائلی بود که طی آن، پیش بینی های دقیق دیده بانان با بصیرتی همچون شهید دکتر سیّد حسن آیت و شهید دکتر عبدالحمید دیالمه در مورد برخی از عوامل فتنه به وقوع پیوست. و از طرف دیگر این فتنه موجب گشوده شدن برخی پرونده های مرموز آن سالها شد که در این نوشته مروری اجمالی خواهیم داشت بر یکی از آنها:

علمداران بصیرت و هشدارشان درباره میرحسین موسوی
میرحسین موسوی و زهرا رهنورد از جمله افرادی بودند که چهره ی حقیقی آنان در همان سال های ابتدایی پیروزی انقلاب برای این شهیدان بزرگوار آشکار شده بود و با توجّه به اسنادی که جمع آوری نموده بودند، درباره ی آنان به افشاگری می پرداختند. امّا بالا بودن میزان نفاق آنان و ساده انگاری نیروهای انقلابی سبب شد تا به این هشدارها توجه زیادی نشود. میزان سنجش افراد برای شخصیتی چون شهید دیالمه، فقط در داشتن سابقه مبارزاتی و عضویت در گروه های خط امامی از جمله حزب جمهوری اسلامی، خلاصه نمی شد بلکه مهم برای او مبانی اعتقادی افراد بود. به همین دلیل وقتی در روزنامه جمهوری اسلامی که ارگان حزب جمهوری بود ردپای انحراف را تشخیص داد به طور رسمی و بدون در نظر گرفتن تعارفات سیاسی  و مصلحت های غیر شرعی انتقاد کرد و بارها به حضور برخی عناصر در حزب اعتراض نمود. البته انتقادات او ساخته و پرداخته بازی های سیاسی نبود، بلکه چون تقوا را سرلوحه اعمال و گفتار خویش قرار داده بود، برای همه مخالفت هایش استدلال های مستند و منطقی داشت. متن زیربخشی از آخرین سخنرانی شهید دیالمه است که تنها سه روز پیش از شهادتش ایراد نموده بود:

آخرین سخنرانی شهید دیالمه

   «همین الان هم هزاران نفر داد می زنند ولی به دلیل اینکه معروف نیستند کسی حرفشان را گوش نمی کند. زمان بنی صدر هم ما می گفتیم ولی کسی حرفمان را گوش نمی کرد. الان هم من صلاح نمی دانم طرح کردن افرادی را که معتقدم این سیستم فکری را در جامعه پیاده می کنند و الا اگر صلاح بدانم هیچ وقت تابع جو نمی شوم. همانطور که آن زمان افرادی با شیوه فکری ما مخالف بودند وهمه می گفتند که این مطالب را نباید بگویی. معتقد بودم که درست است و گفتم و مراحل بعدش را هم ادامه دادم. الان هم بحمدالله به جایی رسید که امام آنچه را که یکسال در درون خودش نگه داشته بود بیان کرد. یعنی اینها اعمالی انجام دادند که دیگر کاسه صبر او را هم لبریز کردند. او که فکر می کرد هرلحظه بتواند آنها را درست کند، احساس کرد که اینها دیگر به هیچ صراطی مستقیم نیستند. ما که کم تحمل تر بودیم و بار اعتقادی و ایمانی و فکریمان کمتر بود، زودتر به جوش و خروش می آمدیم و بیشتر سر و صدا می کردیم. امام که صبر و تحمل و ایمان و اعتقاد و اتصال به معنویتشان بیشتر بود، توانست یکسال تحمل بکند و بیان نکند. حالا اگر دقت کرده باشید می بینید همینطور که جلو می رود، دارد جاده را صاف تر میکند. اگر همین صحبت دیروز ایشان را گوش کنید، می بینید خیلی راحت و مستقیم گفته است که نیروی خارجی این برنامه را حمایت می کند. این مطلب را از مضمون کلام خیلی خوب متوجه می شوید. اگر مذاکرات بنی صدر را با کارتر و غیره خوانده باشید، می بینید چه نوع مذاکرات و معاملاتی بر سر گروگان ها کرده اند. در عین حال اینها چهره هایی هستند که در مراحل مختلف روشن می شوند. اگر من امروز اسم نمی برم به دلیل این است که صلاح نمی دانم. اما شما هر چه که از صحبت من می فهمید آن را برای خود نگه دارید و اگر صلاح دانستید بگویید. اما من صلاح نمی دانم که بسیاری از مسایل را در شرایط فعلی طرح بکنم. به این دلیل که افراد به جای اینکه به دنبال طرز تفکر بروند، به دنبال شخصیتها می روند.
همین الان افرادی برای بعضی وزارتخانه ها کاندیدا هستند که به اعتقاد من خط فکریشان درست نیست. ولی متاسفانه نمی توانم کاری کنم. فقط می توانم به اندازه یک رأی مخالف [که] به آنها بدهم [با آنان مخالفت کنم]. کار دیگری نمی توانم بکنم.

افشاگری درباره میرحسین

یکی از نمونه هایش را که می توانم به شما میگویم و آن هم آقای موسوی است. سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی. اعتقادم بر این است که خط فکری او، خط فکری جنبش مسلمانان مبارز و پیمان است. البته نمی خواهم بگویم عضو آن سازمان است ولی خط فکریش همان است و اگر رجوع بکنید به روزنامه می بینید که در خیلی از جاها این خط مشی را طی می کند. اینها را من از دید حزب نمی بینم. بلکه من اینها را فقط از پایگاه ایشان می بینم.  والا هیچکدام از اینها را نه به حساب حزب می گذارم و نه به حساب سران حزب میگذارم و نه به عنوان نیروهای مخلص و معتقد و مومنی که درون حزب هستند. بلکه شخصاً به حساب خود ایشان می گذارم. واگر در اینجا می گویم به این دلیل است که مکرر در جلسات حزب گفتم و ضبط هم شده و اگر نوارش را از بین نبرده باشند، دارند. موضعگیری های روزنامه در بعضی از موارد، کم وبیش موضعگیری های روزنامه امت [ارگان جنبش مسلمانان مبارز] است. به عنوان مثال برای مصدق مطلب چاپ می کند اما حتی یک خط، خوب دقت کنید، حتی یک خط در مورد آیت الله کاشانی نمی نویسد. بروید روزنامه های آن زمان را ببینید. اگر شما یک خط در روزنامه، قبل ازسالگرد آیت الله کاشانی، بعد از سالگرد آیت الله کاشانی از این روزنامه آوردید من اسمم را عوض می کنم. بعد از اینکه آقای فلسفی در نماز جمعه بر علیه مصدق صحبت کرد، مقاله علیه آقای فلسفی را کدام روزنامه نوشت؟ روزنامه جمهوری اسلامی با عنوان خیابان مصدق. سرمقاله ای نوشت به اسم خیابان مصدق و شدیداً آن را کوبید به این بهانه که اینها اختلاف انگیز است. یک شب که من درحزب صحبت کردم و این موارد را گفتم، بعد از من آقای موسوی آمد از خودش دفاع کند. گفت: ما اینها را نمی پذیریم به دلیل اینکه ما نمی خواهیم شیوه های آناکرونیستیکی را در ایران دوباره ایجاد کنیم. البته لفظ را اشتباه به کار می برد، ولی من آن برداشتی را که او از این لغت داشت حالا می گویم و الّا معنایش این نیست. برداشتش این بود که شیوه های آناکرونیستیکی یعنی اینکه ما یک چیزی را که در تاریخ اتفاق افتاده مجدداً بیاییم تطبیق کنیم بر تاریخ فعلی. مثلاً اگر یک کاشانی و مصدقی آن زمان بوده، حالا بیاییم الان هم یک مصدق وکاشانی طراحی کنیم. برداشتش از این لغت این بود. اخیراً که امام در مورد مصدق این صحبت ها را کرد و گفت که او هم مسلم نبود و اینها تفاله های او هستند و حتی امام در صحبت دیروزش می گوید اینها مثل مصدق می خواهند رفراندوم انجام دهند و این اندازه مصدق را می کوبد و آن تجلیل را از آیت الله کاشانی می کند، برای آقای موسوی پیغام فرستادم که برخلاف آن دیدی که شما داشتید، امام هم مثل اینکه آناکرونیستیکی فکر می کند!
البته ایشان سابقه های قبلی هم درگروه های منفی داشته است. ازجمله بودنش در گروه نخشب به همراه پیمان. پیمان، سامی و او همه در باند نخشب بودند. بعد از آنجا جدا شدند. پیمان گروه جنبش مسلمانان مبارز را درست کرد. سامی گروه جاما را درست کرد و ایشان هم به ظاهر می گوید که من مستقلم، ولی در واقع همان شیوه فکری را دارد و به اعتقاد من دقیقاً در داخل روزنامه هم همین شیوه فکری را اعمال کرده است. اگر به مصاحبه های با نمایندگانش توجه کرده باشید می بینید یک دفعه می آید با فلان نماینده که عضو جنبش مسلمانان مبارز است مصاحبه می کند. اگر دیده باشید دو هفته قبل یک مقاله بلند بالایی در صفحه اول با تیتر درشت از یکی از نمایندگان عضو جنبش مسلمانان مبارز در مورد قضیه تالبوت نوشته بود. حتی یکبار در صفحه اول روزنامه جمهوری اسلامی عکس پیمان را چاپ کرد. شبیه این مسائل موضعگیری هایی دارد.
... اما با این شخصیت ها چه می شود کرد؟ وقتی برنامه الآن اینطوراست که آقای موسوی بشود وزیر امور خارجه، من چه بگویم؟ هرچه هم که داد بزنم صدایم به جایی نمی رسد. مجبورم فقط یک رأی مخالف بدهم.» (متن پیاده شده از نوار سخنرانی به مناسبت شهادت دکتر مصطفی چمران، 4 تیر 1360،کانون فرهنگی نشر اسلام)

حضور شهید دیالمه در جلسه حزب جهت مخالفت با وزارت موسوی
از اولین دفعه ای که در زمان رئیس جمهوری بنی صدر و نخست وزیری شهید رجایی، بحث وزیرشدن موسوی مطرح شد، مخالفت شهید دیالمه نیز آغاز شد. چرا که شهید دیالمه همانگونه که در مورد بنی صدر اسناد و مدارک گوناگونی جمع آوری نموده بود، در مورد میرحسین موسوی نیز چنین کرده بود. این اسناد در سفری که شهید رجایی به اتفاق دکتر غفوری فرد به مشهد داشتند، توسط شهید دیالمه به ایشان ارائه شده بود. اما شهید رجایی که بر کنترل فعالیت های وزرایش تأکید داشت، این امید را به منذران می داد که اجازه عبور از خطوط قرمز را به وزرا نخواهم داد و جریان نفاق که به این مطلب یقین داشت چند ماه بعد با به شهادت رساندن شهید رجایی، سعی کرد تا این سد را از پیش رو بردارد.
اما شهید دیالمه که به دلیل شناخت و ذکاوتش همه ی این ترورها را پیش بینی می کرد، همچنان نگران بود. حتی چند جلسه پیش از انفجار هفتم تیر، شهید دیالمه در حزب جمهوری به شخصی مظنون می شود که پس از تفحّص، کارت عضویت در دفتر هماهنگی بنی صدر را در جیب او می یابند. حتی شهید بهشتی به دلیل عدم رعایت مسائل امنیتی به کلاهی اعتراض می کند. شهید دیالمه نیز با ابراز تأسف از اینکه در حزب جمهوری اسلامی جهت طرح مباحث، امنیّت لازم حاکم نیست، به برخی از دوستان خویش که اکنون در قید حیاتند، عدم حضور خود در جلسات بعدی حزب را اعلام می کند.
پس از مدتی، از آن جا که تا 14 تیر و جلسه رأی اعتماد موسوی یک هفته بیشتر باقی نمانده بود، به تأیید دوستان صمیمی و خانواده ی شهید دیالمه، ایشان در جلسه هفتم تیر شرکت می کند تا با ارائه ی اسناد، عدم کفایت موسوی را به شهید بهشتی اثبات نماید. امّا انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی این موضوع را ممکن نمی کند.

اسناد داخل کیف شهید دیالمه کجاست؟
امّا نکته ی مهم دیگری که قابل طرح و پیگیری است، آن است که اسناد مهمّی که آن شب در کیف شهید دیالمه بود، چه شد؟ بر اساس شهادت جانبازان این فاجعه به خصوص مرحوم فردوسی پور(ماهنامه پاسدار اسلام، تیرماه1362، ش19، ص55)، شهید دیالمه در صندلی های انتهایی سالن نشسته و حتی در زیر آوار نیز تا مدتّی زنده بوده است. عکس به جا مانده از پیکر آن شهید نیز این مسئله را تأیید می نماید که آتش انفجار به ایشان صدمه ای نرسانده و آثار سوختگی در پیکر ایشان نیز دیده نمی شود. لذا به یقین کیف حاوی اسناد نسوخته است. بلکه به شهادت خانواده ی شهید دیالمه، کیف سالم ایشان به دست خانواده ی وی می رسد. اما تنها محتوای باقی مانده در کیف، قرآن کوچکی بوده که شهید دیالمه همواره همراه داشتند! در راستای تحقیق در مورد چگونگی خالی شدن کیف و ربودن اسناد، تنها یک سرنخ وجود دارد که باید در این زمینه توضیح دهد.

هادی غفاری؛ تنها سرنخ گم شدن اسناد
بر اساس مصاحبه ای که در سال 61 با شاهدان عینی انجام پذیرفته، هادی غفاری (که آن شب در یک مسجد جنوب شهر سخنرانی داشته) آن شب حدود نیم ساعت بعد از حادثه در محل انفجار (دفتر حزب در سرچشمه) حاضر شده و اسناد و مدارک محرمانه ای که در آن جا از شهدا و مجروحین به جای مانده بود، جمع آوری و محافظت می نمود. (مجله سروش، ش150، 5/4/1361)
یکی دیگر از شاهدان حادثه در مصاحبه ای که با نویسنده انجام داد، بیان داشت که هادی غفاری کیف ها را به اتاقی در ساختمان دیگری از حزب می برد و در کمدی می گذاشت و درب آن را قفل می کرد.
جالبتر آن که در فیلمی که از لحظات آواربرداری موجود است، هادی غفاری با در دست داشتن کیفی که از زیر آوار به دست آمده، دیده می شود که خود شاهد دیگری بر جمع آوری کیف ها توسط وی است.
آیا بهتر نیست هادی غفاری ابتدا درباره ی اینگونه ابهامات که در کارنامه اش به وفور یافت می شود توضیح دهد، سپس بزرگان را دعوت به مناظره کند؟

در هر حال، با توجه به آنکه خود کیف شهید دیالمه به صورت سالم به خانواده آن شهید عزیز، پس داده شده و محتویات مهم آن راجع به موسوی مفقود شده بوده، اینها نشان می دهد که کیف تا لحظه پس داده شدن به خانواده، در دست نیروهای به ظاهر انقلابی بوده و توسط ضد انقلاب به سرقت نرفته بوده است (چرا که توسط به ظاهر انقلابیون به خانواده آن شهید پس داده شده) و این نشان از یک سند ربایی آشکار و عامدانه دارد که با قرار دادن آن در کنار ماجرای ربوده شدن اسناد شهید آیت درباره میرحسین، می شود به وجود یک شبکه نفوذی که جهت حفظ مهره هایش بسیار فعال بوده پی برد؛ شبکه ای که تبعاً از می توانسته از وجود برخی شخصیت های جنجالی و غیرمتعادل چون هادی غفاری نیز سود ببرد.
شاید اسناد شهید دیالمه علیه موسوی نیز در کنار اسلحه هایی جاسازی شده باشد که هادی غفاری برای روز مبادا پنهان نموده بود!
در هر حال، پرونده ی این سند ربایی همچنان باز است.

رضا اکبری آهنگر



زندگی نامه شهید دکتر سید عبدالحمید دیالمه


شهید عبدالحمید دیالمه در اردیبهشت ماه 1333 در تهران به دنیا آمد. پس از دوره متوسطه سه سال در خدمت مدرسین حوزه علمیه قم و نظرات دکتر شریعتی بود. او با زمینه های مختلف از جمله علوم مختلف اسلامی، عرفان، فلسفه و منطق نزد استاد شهید مطهری آشنا شد و علوم جدید را در رشته پزشکی در دانشگاه مشهد ادامه داد.


و در این دانشگاه اقدام به تأسیس کتابخانه اسلامی نمود. و برای اولین بار در سطح ایران دعای کمیل را پایه گذاری کرد جلسات سخنرانی خود را تحت عنوان «صراط مستقیم» شروع کرد. که در خلال این حرکت اعتقادی بارها توسط ساواک دستگیر شد. او پس از اتمام تحصیل به تهران آمد و مجمع احیاء تفکرات شیعی را تأسیس کرد. وی در سن 26 سالگی به عنوان نماینده مردم مشهد به مجلس راه یافت و عضو کمیسیون امور شوراها شد.


 وی به زبان های انگلیسی، عربی و فرانسوی مسلط بود. او از اولین کسانی بود که انحراف از خط اسلام را در بنی صدر مشاهده کرد و به قصد افشاگری به تهران آمد و در روزنامه انقلاب اسلامی تحصن اختیار کرد و جریان بنی صدر را بر ملاء نمود و او را به مناظره دعوت کرد و خط لیبرالیسم را که تحت نام خط مصدق مطرح بود باز شکافت.


نوشته شده توسط R. در 0:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/30

جنبش شیطانی سبز ماسوني - 2

همانگونه كه خوانندگان محترم وبسايت مستحضر هستند، گردانندگان و هدايت كنندگان جنبش سبز ماسوني، در تبليغات ماه محرم، از نمادها و علامات ماسوني در تبليغات خود بهره جستند تا بيش از پيش، ارتباط خود را با تشكيلات شيطاني فراماسونري جهاني نشان دهند. به نحوي كه  ...

حيله ي كثيف جنايتكاران جنبش سبز ماسوني در دستكاري طرح

تبليغاتي ماه محرم

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل كان زهوقاً.

 

بعد از عرض سلام و تحيت خدمت خوانندگان بزرگوار وبسايت « وعده ي صادق »، اينك برگ ديگري از جنايات، حيله گري و دغلبازي سران جنبش سبز ماسوني در برابر ديدگان خوانندگان محترم قرار مي گبرد.

 

همانگونه كه خوانندگان محترم وبسايت مستحضر هستند، گردانندگان و هدايت كنندگان جنبش سبز ماسوني، در تبليغات ماه محرم، از نمادها و علامات ماسوني در تبليغات خود بهره جستند تا بيش از پيش، ارتباط خود را با تشكيلات شيطاني فراماسونري جهاني نشان دهند. به نحوي كه در تعدادي از تبليغات ماه محرم جنبش سبز ماسوني، علامت مثلث و چشم جان بين يا به عبارت ديگر، مثلث نورافشان (Shining Triangle) به وضوح به چشم مي خورد. جالب اينكه نمادهاي مذكور بدون هيچ گونه مناسبت و بي هيچ دليل و توجيهي در اين تصاوير به كار رفته اند و عدم تناسب اين نمادها با شعائر ماه محرم، راه را بر هر توجيه  و بهانه تراشي مي بندد.

خوشبختانه به دليل بيداري و آگاهي كه در بين جوانان مومن و برومند جمهوري اسلامي ايران وجود دارد، اين حركت خطرناك و موذيانه بلافاصله كشف گرديد و تلاش مذبوحانه ي جنايتكاران جنبش سبز، در نطفه خفه شد.

اما نكته ي جالب اين كه در همان هنگام كه خبر مذكور در اينترنت به سرعت انتشار يافت، اين حقير با توجه با شناختي كه از خباثت، دسيسه گري و فتنه انگيزي جنبش سبز شيطاني و حاميان ماسوني آن در خارج از كشور داشتم، حدس زدم كه به زودي جنايتكاران سازماندهي كننده ي اين جريان، به زودي تلاش خواهند كرد تا آثار جنايت خود را از صفحات وب پاك كنند و شعار « كي بود، كي بود، من نبودم » سر داده و مظلوم نمايي كنند. به همين دليل بلافاصله اقدام به تهيه ي دو نسخه از صفحات اينترنتي مذكور كردم تا در صورت اجراي اين نقشه از سوي سران اين جريان شيطاني، دسيسه ي آنان را افشا نمايم.

 

با توجه به اين كه رابطه ي دست اندركاران وبسايت « وعده ي صادق » با خوانندگان محترم بر اساس صداقت و امانتداري است، از اين به بعد، مراحل انجام اين كار به صورت جزء به جزء تقديم خوانندگان محترم وبسايت مي گردد:

 

1 – در مرحله ي اول، وارد وبسايت جرس « جنبش راه سبز » شده و صفحه ي مربوط به آرشيو تصاوير « طرح سبز » را باز كردم.

2 – در اين صفحه، دو طرح با نام  « اگر دين نداريد لااقل آزاد باشيد »    وجود داشتند. صفحه ي مربوط به اين دو طرح را باز كرده و وارد صفحات مذكور شدم.

3 –  با توجه به اين كه حدس مي زدم در صورت دستكاري تصاوير مذكور از سوي جنبش سبز، نشان دادن تصاوير save شده، نمي تواند كساني را كه به اين دستكاري ها شك دارند، اقناع كند (آن هم با وجود برنامه هايي مثل فتوشاپ!!!)، بر آن شدم تا از كل صفحه ي اينترنتي مذكور با تمام جزئياتش، يك كپي و يك سند تهيه نمايم.

 

4 –  با استفاده از برنامه ي نرم افزاري Cute Pdf Writer كه قادر است از هر فرمت و هر صفحه اي يك Pdf بسازد، از دو صفحه ي مذكور، يك كپي به فرمت Pdf تهيه نمودم. جالب اينكه تمام جزئيات صفحات مذكور، تاريخ انتشار تصاوير، بقيه ي اخبار مربوط به جنبش سبز، عكس ندا آقا سلطان و ... نيز در اين صفحه همانند صفحه ي اصلي به چشم مي خورند.

 

بعد از تهيه ي كپي مذكور، باخبر شديم كه سران جنايتكار جنبش سبز، در طرح هاي مذكور، نماد هاي ماسوني را حذف كردند و شعار « كي بود، كي بود، من نبودم » سر داده اند. اين حركت آنان گرچه خباثت هاي آنان را بيش از پيش نشان مي دهد، اما عقب نشيني آن ها نشان مي دهد كه مقاومت جوانان مومن در جنگ نرم موثر بوده و اين عزيزان را پيروز اين جنگ نموده است.

 

بعد از اطلاع از اين حركت موذيانه ي سران جنبش سبز ماسوني، بر آن شديم تا دست آن ها را رو كرده و ان شاء الله پيروزي ديگري را در اين جبهه رقم بزنيم.

 

اينك تصاوير مربوط به صفحات اينترنتي حاوي علايم ماسوني سايت جرس، تقديم خوانندگان محترم وبسايت مي گردد تا با مقايسه ي آن با تصاوير فعلي سايت مذكور، دسيسه ي دست اندركاران اين وبسايت برملا گردد. ابتدا تصاويري كه با استفاده از برنامه ي Pdf Grabber از روي Pdf تهيه شده ي قبلي، برگردان شده است، تقديم خوانندگان محترم مي شود و سپس لينك اصل Pdf ها تقديم اين عزيزان مي گردد:

 

تصاوير مربوط به صفحه ي طرح  « اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد » - 1    :

 

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%280%29.jpg

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%281%29.jpg

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%282%29.jpg

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%283%29.jpg

 

تصاوير مربوط به صفحه ي طرح  « اگر دين نداريد، لااقل آزاده باشيد » - 2    :

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%284%29.jpg

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%285%29.jpg

 

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%286%29.jpg

http://www.alvadossadegh.com/alvadossadegh/Images/Article/Jenayate%20Jonbeshe%20Sabz%20%287%29.jpg

 

 

لينك اصل Pdf هاي مذكور در زير تقديم مي گردد:

01:

لینک مستقیم

لینک کمکی1

لینک کمکی2

 

 02:

لینک مستقیم

لینک کمکی1

لینک کمکی2

 

 بدين ترتيب همانگونه كه ملاحظه كرديد، سران جنبش سبز، از نمادهاي ماسوني در تبليغات ماه محرم بهره برده اند، اما بعد از مواجهه با بيداري و آگاهي جوانان برومند و آگاه جمهوري اسلامي ايران، در تبليغات مذكور دستكاري نموده و نماد هاي ماسوني را پاك كرده اند. به نحوي كه در حال حاضر، علامت هرم و چشم در سايت جرس و در طرح هاي ذكر شده وجود ندارد. از اين مسئله، مي توان دريافت كه قطعاً در گنجاندن طرح هرم و چشم يا مثلث و چشم در تبليغات محرم توطئه و دسيسه اي  وجود داشته است. چرا كه اگر اينگونه نبود، سران جنبش سبز ماسوني، از اين طرح ها عقب نشيني نمي كردند. به قول ضرب المثل معروف: « آن را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است ». حال اگر طراحان طرح هاي مذكور ، قصد بدي از گنجاندن نماد مشكوك و ماسوني در تبليغات مذكور نداشتند، چرا از مواضع خود عقب نشيني كردند؟ دست اندركاران اين جنبش شيطاني كه همواره بر مواضع فاسد خود پافشاري مي كردند، چرا طرح هاي مذكور را تغيير دادند؟ پاسخ اين است كه خود بهتر از هركسي مي دانند كه طرح هاي ماسوني مذكور به قدري واضحند كه جاي توجيه ندارند.

 

البته ما اين را مي دانيم كه آن كساني كه چشم و گوششان بسته شده و بر قلب هايشان مهر خورده است، باز اين سند را نيز رد مي كنند. اما به اين اميد كه تعدادي از افرادي كه هنوز گوش شنوا دارند، اين مقاله را مي خوانند، آن را منتشر نموده ايم.

 

حال اي عزيزان خواننده ي وبسايت. از شما درخواست مي شود كه با جديت تمام و البته رعايت امانت، اين توطئه ي سران جنبش شيطاني سبز را به سمع و نظر بقيه ي برادران و خواهران برسانيد تا ديگران نيز از اين مسئله آگاه شوند. همچنين از شما عزيزان درخواست مي گردد كه به زحمات دوستانمان در وبسايت وعده ي صادق ارج نهاده و در هنگام اطلاع رساني، امانت را رعايت فرموده و منبع خبر را نيز ذكر نماييد.

 

ان شاء الله خداوند متعال به همه ي مسلمين بصيرت و ايمان عطا فرمايد و شر دجال آخرالزمان را از سر مسلمانان رفع نمايد.

 

با تشكر

 

خادم الامام (عج) – وعده ي صادق  

دي ماه 1388

 

نوشته شده توسط R. در 19:5 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/30

جنبش شیطانی سبز ماسوني - 1

فراماسونري جهاني، علاوه بر بهره گرفتن از شواليه هاي خود كه در لژهاي ماسوني و ساير مجامع مخفي فعاليت مي كنند، حساب ويژه اي بر روي پياده نظام خود كه اقشار فريب خورده ي جوامع مختلف هستند باز كرده است. اين اقشار كه عمدتاً از اقشار برخوردار و ثروتمند جوامع مختلف هستند را شايد بتوان ماسون زده ناميد.

جنبش سبز ماسوني از زاويه اي ديگر.

 

با عرض سلام خدمت خوانندگان محترم وبسايت وعده ي صادق، اينك بحث ديگري در باب ماسوني بودن جنبش سبز، خدمت اين عزيزان ارايه مي گردد.

 

قبل از هر چيز، نويسنده ي اين مقاله بر خود لازم مي داند تا چند نكته را به خوانندگان محترم يادآوري نمايد:

 

1 – تا قبل از بروز جنايات روز عاشورا توسط اصحاب جنبش سبز ماسوني، دست اندركاران وبسايت « وعده ي صادق » سياست سكوت نسبي (نه مطلق) و مدارا را با هواداران جنبش سبز ماسوني در پيش گرفتند. چرا كه گردانندگان اين وبسايت، خود را ملزم به تبعيت از بيانات مقام معظم رهبري مي دانند و با توجه به اين كه رهبر معظم انقلاب در زمينه ي حوادث حول و حوش انتخابات، موضع مدارا و دفع حداقلي را در پيش گرفتند، گردانندگان وبسايت نيز تلاش كردند تا حتي الامكان از درج هر مطلبي كه موجب بروز اختلاف گردد، خودداري نمايند. اين مسئله حتي در زمان تبليغات انتخاباتي نيز مد نظر دست اندركاران وبسايت قرار داشت؛ به نحوي كه عليرغم درخواست مكرر تعداد زيادي از خوانندگان وبسايت در زمان تبليغات انتخاباتي مبني بر درج نظر گردانندگان وبسايت پيرامون اصلح بودن كانديداهاي انتخاباتي، وبسايت « وعده ي صادق » از درج هر گونه نظر مستقيم در اين رابطه خودداري نمود تا مطابق با منش مقام معظم رهبري، جامعه ي مومن و مهدوي كشور، به صورت كاملاً ارادي و به دور از هر گونه تقليد، به رآي دادن بپردازند. هر چند كه در چند مقاله تلاش گرديد تا ويژگي هاي رييس جمهور مهدوي، به خوبي تبيين گردد. اما بعد از بروز فتنه هاي متعاقب انتخابات، عليرغم اين كه دست اندركاران وبسايت از برخي ارتباطات مشكوك جنبش سبز با دجال آخرالزمان يعني فراماسونري جهاني در ارتباط بودند، چشم به دهان رهبر  معظم انقلاب دوختند و با توجه به مداراي آن حضرت با جريان فتنه، دست اندركاران وبسايت نيز از درج هر گونه مطلب جنجال برانگيز خودداري كردند. اين فتنه ها و گستاخي ها به حدي تداوم يافت كه در روز عاشوراء، جريان فتنه، همه ي خطوط قرمز را شكست و جاي هيچ مدارايي را باقي نگذاشت. در اين روز مقدس كه مومنان از برخي امور حلال همچون نكاح و ازدواج نيز به نيت احترام به مقام شامخ سالار شهيدان خودداري مي كنند، جنايتكاران طرفدار جنبش سبز ماسوني، بزرگترين توهين ها را به اسلام  وارد كردند و وقيحانه تر اينكه به توجيه دست زدن ها، رقاصي ها، فحاشي ها و سنگ پراني ها نيز پرداخته و آن را در راستاي پيروزي خون بر شمشير اعلام كرده و مباح دانستند. با توجه به اين مسئله، ما نيز سكوت را جايز ندانسته و تلاش نموديم تا ماهيت اين جنبش ماسوني را به اختصار بيان نماييم. چرا كه ارتباط اين جريان با فراماسونري جهاني يا همان دجال آخرالزمان، حلقه ي ارتباط اين ماجراها با مهدويت نيز مي باشد.

 

2 – عليرغم اين كه در چند وبسايت و وبلاگ پيرامون ارتباط اين جنبش و سران آن با فراماسونري، مطالبي نگاشته شده است، اما مطالعه ي مطالب موجود در اين مقاله را نيز به عزيزان خواننده توصيه مي نماييم.

 

3 – به تدريج و در طي روزهاي آينده، مطالب ديگري نيز پيرامون جنبش سبز ماسوني به نظر خوانندگان محترم وبسايت خواهد رسيد.

 

4 – به دليل وجود اشكال در سرور وبسايت، ممكن است دسترسي دوستان به اين مطالب به سختي صورت گيرد، اما ان شاء الله اين اشكال نيز به زودي رفع خواهد شد.

 

5 – اخيراً وبلاگي به آدرس http://freemasonsecret.wordpress.com مطالب كذبي را كه حاصل سفسطه و مغلطه بوده و همسو با مطامع جنبش سبز ماسوني است، منتشر ساخته است و در كمال وقاحت، آدرس وبسايت « وعده ي صادق » را نيز در لينك خود ذكر كرده است. گردانندگان وبسايت « وعده ي صادق » ضمن تبري جستن از وبلاگ مذكور، به زودي و به صورت كاملاً مستند، به ادعاهاي وبلاگ مذكور پاسخ خواهند داد. البته تلاش هايي از اين دست، قبل از انتخابات نيز از سوي جريان فتنه و مخالف نظام انجام شده بود، اما اينك اين تلاش ها شدت گرفته است و به زودي پاسخ آن ها ارايه خواهد گشت.

 

اينك نكاتي چند را پيرامون ارتباط جنبش سبز ماسوني با فراماسونري جهاني ذكر مي نماييم:

 

فراماسونري جهاني، علاوه بر بهره گرفتن از شواليه هاي خود كه در لژهاي ماسوني و ساير مجامع مخفي فعاليت مي كنند، حساب ويژه اي بر روي پياده نظام خود كه اقشار فريب خورده ي جوامع مختلف هستند باز كرده است. اين اقشار كه عمدتاً از اقشار برخوردار و ثروتمند جوامع مختلف هستند را شايد بتوان ماسون زده ناميد.

اين افراد ممكن است ظاهراً در جوامع اسلامي زندگي كنند و حتي عبادات را به صورت ظاهري انجام دهند، اما خلق و خو و منش آن ها با ماسون ها تفاوت چنداني ندارد. اين افراد همچون مردم جوامع ماسوني، بيشتر در زندگي عملي خود ماده گرا هستند تا معناگرا. به عبارت ديگر آن ها ممكن است نماز بخوانند، اما خدايي كه مورد پرستش آن ها است، همانند Great Architect of the Universe مورد تقديس ماسون ها، خداوندي مرده و استاتيك است. اين افراد نماز مي خوانند، اما از آن جا كه تصور مي كنند كه از خداوند متعال بيشتر مي فهمند، نسبت به شعائر ديني گزينشي عمل مي كنند. براي مثال در حالي كه به ظاهر قرآن را مي بوسند و آن را قبول دارند، اما به دستورات آن اعم از حجاب، جهاد، كمك به ساير برادران مسلمان (حتي در ساير كشورها)  و ... بي توجهند. اين افراد در روز قدس كه آخرين جمعه ي ماه مبارك رمضان مي باشد، بطري هاي آب در دست گرفته، آب مي نوشند، سيگار مي كشند و شعارهاي يا حسين – مير حسين و نه غزه، نه لبنان، جانم فداي ايران سر مي دهند. اگر عمده ي مراجع شيعه سيگار را مبطل روزه مي دانند، اين افراد به دنبال افرادي در حوزه مي گردند كه برخلاف اجماع سايرين، سيگار را غير مبطل بداند. در واقع اينگونه افراد تلاش مي كنند تا دين را مطابق ميل خود تفسير كنند، نه اينكه خود را با دين هماهنگ سازند.

خداي مجازي ماسون ها يعني Great Architect of the Universe نيز همين گونه است. به اين عبارات كه در مجلات ماسوني آمده اند، توجه كنيد:

« ثابت گردیده که خداوندی که همه چیز را به وجود آورده و کائنات را احاطه نموده، محققاً همان انرژی است .» (آ.گ.ا. ص 54)

« فراماسونری، مفهوم معمار بزرگ کائنات را با تکیه بر علوم امروزی و با استناد به کمال اعلی، تعریف و بدین صورت بیان داشته است: تمامی موجودات دنیا که از ذرات و اتم های معینی تشکیل شده اند، در مجموع انرژی مطلق را به وجود می آورند. با در نظر گرفتن اصل لایزالی ماده و انرژی، ثابت می گردد که در اثر فعل و انفعالات، چیزی از بین نمی رود و تغییرات ناشی از جابجایی اتم ها، ماهیت ظاهری دارد. فراماسونری این اصل و اساس را به عنوان دکترین، تز، عقیده و ایمان پذیرفته است. » (نشریه ی ماسون، شماره ی 5/82، سال 1971، ص 20( 

 همانگونه كه ملاحظه فرموديد، خداوند ماسون ها خودش مخلوق است، نه خالق!!! بنابراين ماسون ها و دوستان نزديك آن ها يعني يهوديان حق دارند براي خدايي كه اين قدر پست و ضعيف مي باشد، تعيين تكليف كنند:

« يهودي، خداي زنده است در كالبد انسان. »

« حكمي كه خاخام صادر نمايد، براي خدا قانون محسوب مي شود. »

مطالبي كه خوانديد، مطالبي است كه در كابالا مكتوب شده است، و در كتاب مباني فراماسونري، نوشته ي گروه تحقيقات علمي تركيه (هارون يحيي) و در صفحه ي 19 اين كتاب نگاشته شده است و عزيزان مي توانند آن را مطالعه فرمايند.

با توجه به مطالب گفته شده، در مي يابيم كه علت بسياري از اعمال طرفداران جنبش سبز ماسوني از جمله روزه خواري تعداد زيادي از آنان در تظاهرات روز قدس، نگرشي است كه آنان نسبت به خدا دارند. خداي مورد توجه آن ها همانند خداي ماسون ها، كسي نيست كه برنامه ي زندگي بنده هايش را تعيين مي نمايد، بلكه خدايي است كه انسان ها بايد برايش تعيين تكليف كنند. انسان ها مي توانند هر وقت كه خواستند دستورات او را اجرا كنند و هر وقت كه خواستند، اين دستورات را انجام ندهند!!! بنابراين برخلاف تصور خيلي از دوستان وبلاگ نويس كه از اعمال و رفتار طيف افراطي جنبش سبز در روز قدس و عاشورا تعجب مي كنند، بايد بگوييم با توجه به نوع عقيده و نگرش آن ها به دين اسلام، اين رفتار از آن ها بعيد نمي باشد.

 

نكته ي ديگري كه پيرامون ارتباط جنبش سبز با فراماسونري بايد متذكر شويم، اين است كه تشكيلات فراماسونري، فقط شامل افراد لژنشين نمي شود. بلكه هر كسي كه در جهت اهداف و مطامع فراماسونري فعاليت مي كند، ماسون تلقي مي گردد. به جمله ي زير توجه فرماييد:

« با جوانان چپگرا كه متد علمي و عملي لژ روسيه را پذيرفته، و خواستار آزادي، مساوات و زندگي شرافتمندانه و سعادتمندانه هستند و خوشبختانه تعدادشان نيز روز به روز افزونتر مي شود، همگام و همفكر هستيم. آن ها ماسون هاي بدون پيشبند ما هستند. موضوع مباحث داخل معبد ما را، در خارج از معبد تعقيب و پي گيري مي نمايند. آنان بازوي راست ما هستند، در هر زمان، هر مكان، و در هر موقعيتي، مددكار آنان خواهيم بود. » (نشريه ي ماسون ترك، شماره ي 2/72، ص 32)

گرچه مطالب بالا در رابطه با چپگرايان روسيه، بيان شده است و در آن به شعارهاي دروغين مانند مساوات و آزادي و ... اشاره شده است، اما با دقت در مطالب فوق مي توان دريافت كه هر جرياني كه همفكر و همگام با فراماسونري مي باشد و از سوي آن ها هدايت مي شود، خود يك جريان ماسوني مي باشد و فراماسونري جهاني از اين جريان به عنوان « جريان ماسون هاي بدون پيشبند » نام مي برد. بدين ترتيب با توجه بيشتر در جنبش سبز و مشاهده ي حمايت كشورهاي بزرگ ماسوني همچون آمريكا، انگليس، اسراييل و ... از اين جريان، مي توان دريافت كه اين جنبش نيز يك جنبش ماسوني مي باشد. چرا كه كشورهاي ماسوني مختلف درباره ي حمايت از اين جريان، وحدت رويه دارند. تا آن جا كه باراك اوباما، رييس جمهور فراماسون آمريكا كه ارتباط وي با فراماسونري جهاني و يكي از شعبه هاي مشهور آن يعني بيلدربرگ در مقاله ي « فراماسونري (دجال آخرالزمان) كدام مهره ي خود را در آمريكا به قدرت مي رساند؟ » بيان شده است، به حمايت همه جانبه از جنبش سبز ماسوني مي پردازد.

نكته ي ديگر اينكه اگر هاديان و حاميان يك جنبش، فراماسون باشند، آن جنبش يك جنبش ماسوني تلقي مي گردد، حتي اگر زيردستان آن ها ماسون نباشند. به جملات زير توجه فرماييد:

« مدرسه اي كه توسط مدير ماسون اداره مي شود، يك موسسه ي ماسوني محسوب مي گردد. جامعه اي كه توسط يك ليدر ماسون رهبري مي شود، جامعه ي ماسوني به حساب مي آيد. اگر تعداد اعضايمان هم زياد نشود، از طرف هر كسي كه مي خواهد باشد، باشد، تحقق اصول و آداب در هر جا و مكان يك موفقيت شمرده مي شود. » (نشريه ي ماسون ترك – صفحه ي 3032)

با توجه به مطالب ذكر شده در جملات فوق، مي توان دريافت كه جنبش سبز كه برنامه هاي خود را با هدايت و حمايت كشورهاي ماسوني انجام مي دهد، يك جنبش ماسوني مي باشد. ارتباط جنبش سبز با كشورهاي ماسوني، يك ارتباط تنگاتنگ و غير قابل انكار مي باشد. چرا كه اخبار و اطلاعات مربوط به اين جنبش و هماهنگي تظاهرات فتنه آميز اين جنبش، از طريق رسانه هاي وابسته به كشورهاي ماسوني همچون BBC, CNN, VOA و ... انجام مي گيرد و تعدادي از رهبران اپوزيسيون همچون اكبر گنجي، عطاالله مهاجراني، عبدالكريم سروش و ... نيز به كشورهاي ماسوني پناهنده شده اند. از سوي ديگر، هر حركت تخريبي اين جنبش فاسد، توسط رهبران كشورهاي ماسوني مورد تقدير و حمايت قرار مي گيرد. از سوي اين كشورها بودجه هاي ميلياردي براي اين جنبش در نظر گرفته مي شود و سران فراري اين فتنه در آغوش كشورهاي ماسوني پناهنده مي شوند. ختم كلام اينكه اين جريان به صورت جدي از سوي كشورهاي ماسوني هدايت و حمايت مي شود. بنابراين مطابق گفته هاي خود فراماسون ها، اين جنبش به واسطه ي حمايت از سوي فراماسونري جهاني، % 100 يك جنبش ماسوني مي باشد.

نكته ي مهم ديگري كه بايد ذكر كرد اينكه آن حقوق بشري كه از سوي ماسون ها ادعا مي گردد در ايران در حال نقض شدن است و بارها اين مسئله را بر سر ملت مظلوم و مسلمان ايران كوبيده اند، حقوق بشر ماسوني است، نه حقوق بشر الهي. حقوق بشري كه در آن حقوق آشوبگران محترم شناخته مي شود، اما حقوق مردمي كه در انتخابات حماسه آفريدند، زير پا گذاشته مي شود. اين همان حقوق بشري است كه وجود زندان هاي ابو غريب و گوانتانامو را براي شكنجه ي مسلمانان محترم مي داند، اما تاديب آشوبگران و هتك حرمت كنندگان به ساحت مقدس امام حسين (ع) را نقض حقوق بشر مي داند. در واقع بايد گفت كه هر جا كشورهاي ماسوني از نقض حقوق بشر در آن دم مي زنند، بايد به دخالت فراماسونري در آن مشكوك شد. چرا كه ماسون ها و برادران يهوديشان، به جز خودشان كسي را انسان نمي دانند و آن جا كه دم از نقض حقوق بشر مي زنند، منظورشان كسي جز ياران خودشان نيست. بهتر است به عبارات زير توجه فرماييد:

« به اين موضوع، به ارتقاء مداوم فرهنگي درخشان، مي توان تعالي انسان نيز، نام نهاد. ولي اينان انسان هاي كوچه و بازار نيستند. منظور ما انسان هاي داراي دو پا، دو گوش وداراي كم و بيش هوش نيست. مقصود ما از بيان كلمه ي انسان، انساني است كه مرام هاي ماسوني را در سينه اش جمع كرده و در مخيله اش جا داده باشد. » (نشريه ي معمار سنان، شماره ي 27، ص 35)

بنابراين هرجا كه فرياد وامصيبتاي جوامع ماسوني درباره ي نقض حقوق بشر يك گروه به آسمان رفت، بايد به گروه مذكور شك كرده و آن گروه را همپيمان ماسون ها دانست. چرا كه ماسون ها به جز خودشان كس ديگري را انسان نمي دانند كه بخواهند براي حقوق وي نگران باشند. با اين اوصاف بي تفاوتي و سكوت كشورهاي ماسوني در قبال كشتار شيعيان مظلوم يمن، ملت مظلوم فلسطين، مردم مستضعف افغانستان و عراق و... قابل درك است، چرا كه ماسون ها مردم كشورهاي مذكور را اصلاً انسان نمي دانند كه براي حقوق آن ها نگران باشند. اما هنگامي كه اغتشاشگران حوادث بعد از انتخابات و اهانت كنندگان روز عاشورا دستگير مي شوند، دم از نقض حقوق بشر مي زنند.

 

در تأ ييد مطالب فوق، توجه شما را به علامت « هرم و چشم » ماسوني در بالاي اعلاميه ي جهاني حقوق بشر كه ماسون ها آن را تدوين كرده اند و آن را بر سر ملت هاي مخالف خود مي كوبند، جلب مي نمايم:

با توجه به اين مطالب، علت ادعاهاي مكرر ممالك ماسوني را درباره ي نقض حقوق بشر دستگير شدگان اغتشاشات اخير درك مي نماييم و مي فهميم كه جنبش سبز ماسوني نيز با فراماسونري جهاني قطعاً ارتباط دارد. چرا كه تنها در صورت وجود اين رابطه است كه ماسون ها انسان ها ي ديگر را انسان تلقي كرده و آن ها را صاحب حقوق مي شمارند.

 

با توجه به مطالبي كه ذكر شد، درمي يابيم كه حتي اگر ارتباط مشكوك سران جنبش سبز را با فراماسونري جهاني ناديده بگيريم، مرام، عقيده، همگرايي و همراهي جنبش سبز با فراماسونري جهاني از يك سو و حمايت كامل، همه جانبه و يكپارچه ي سازمان جهاني فراماسونري از جنبش سبز نشان مي دهد كه اين جنبش بلاشك يك جنبش ماسوني مي باشد و مطابق تعريف ماسون ها بايد آن را جنبش سبز ماسوني بناميم.

 

به عزيزان خواننده ي وبسايت توصيه مي شود تا كتاب مباني فراماسونري تأليف گروه تحقيقات علمي تركيه (هارون يحيي) و چاپ شده توسط مركز اسناد انقلاب اسلامي را تهيه نمايند و آن را با دقت مطالعه فرمايند. چرا كه مطالب ذكر شده در نشريات ماسوني كه در بالا ذكر شدند، در كتاب مذكور نيز يافت مي گردند.

 

در پايان متذكر مي شوم كه نويسنده ي اين مقالات مي داند كه كساني كه بر چشم ها، گوش ها و قلب هايشان مهر زده شده است، با خواندن اين مطلب و هزاران مطلب ديگر نيز از دسيسه هاي خود دست نمي كشند. اما اين مقاله به اميد اينكه افرادي كه هنوز مرددند، راه صحيح را بيابند، نگاشته شده است.

 

اميد است كه اين مقاله مورد رضايت خداوند متعال قرار گيرد و تأثير مثبتي بر جوانان فرهيخته و مسلمان ايراني بگذارد.

 

به اميد ظهور منجي موعود، مهدي صاحب الزمان (عج).

 

خادم الامام (عج) – وعده ي صادق (دي ماه 1388)

نوشته شده توسط R. در 19:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/30

آقای موسوی ! آیا شما، قطعا عامل سیا هستید ؟

پیش درآمد:چرا درست پس از سفر ژنرال هایزر به تهران (که جهت برخی تدبیرهای وی در پذیرش سقوط ستمشاه و برنامه ریزی جهت ترور یا کودتا و یا انحراف در مسیر میلیونی طرفداران امام خمینی صورت پذیرفت)، جناب ميرحسين موسوي با همسرش سر از تهران در آورده‌اند؟
 
"عماریون"- رضا گلپور، پژوهشگر و نویسنده ی کتاب جنجالی شنود اشباح ؛ اواخر اردیبهشت سال 1388 (یعنی حدود یک ماه قبل از انتخابات دهم ریاست جمهوری )؛ در پاسخ به پرسش‌هاي مطرح شده در میزگرد حزب الله بومهن ، به بررسی نقاط مبهم در سوابق ميرحسين موسوی و همسرش زهره کاظمی مشهور به زهرا رهنورد پرداخت.

گلپور ضرورت هوشياري و دقت مضاعف در سوابق قبل از انقلاب این زوج را با توجه به احتمال قرار گرفتن آنها در عالی ترین جایگاه اجرایی کشور مورد تأكيد قرار داده بود.

جالب اینجاست که علی رغم حضور خبرنگاران داخلی و حتی خارجی؛ خبرگزاری فارس تنها سایتی بود که بخشهایی از مطالب مطروحه ی گلپور را آن هم با استفاده از نام مستعار "علی رضوی " منتشر نمود.

به نظر می آید مرور مجدد قسمتهای مهم آن سخنان (که تا کنون با سکوت مطلق میرحسین موسوی و همسرش در باره ی آن مواجه بوده است) همچنان راهبردی و کلیدی است :

گلپور گفت:
... اشخاصی نظیر آقای هاشمی رفسنجانی ...
قطره درياست اگر با درياست و رنه او قطره و دريا درياست
... در تاريخ سیره اهل بيت(ع)، مأمون(لعنة الله عليه) كه به فتنه‌گري‌هاي گوناگون بر عليه ولي حقيقي زمان خود مشغول گرديد، نه تنها ظاهرا شيعه بلكه از علماي تشيع بود؛ همچنين هارون و امثالهم (لعنة الله عليهم) .
به همين ترتيب، در تاریخ معاصر بسياري؛ سوابق رعايت ظاهر شريعت و بعضا حتي مبارزه هم داشتند:
سيدحسن تقي زاده ها، ابراهيم پورباقرها، سعيد نفيسي‌ها، سيدمحمدكاظم شريعتمداري‌ها، سيدابوالحسن بني‌صدرها و امثالهم در عمل چيزي بيش از ابزار فعل صهيونيستها و مفسدين نشدند.
به طور مثال :"ابراهيم پورباقر"، نوه يكي از علماي بزرگ حمام بود، در نوجواني اشعاري در سوگ امام حسين(ع) مي سرود و در ايام محرم و فاطميه سينه زني و روضه خواني داشت، ولي بعد از اينكه در مدرسه لائيك بيروت ادبيات فرانسه خواند و در دانشگاه پاريس حقوق خواند دگرگون شد؛ زيرا ذره ذره محور تولي و تبرایش جا به جا مي‌شود‌‌‌‌...
جالب اينكه این جنس افراد درست در لحظه‌اي كه قبح شرابخواري و حضور در مجالس فسق و گناه در شخصيتشان مي ريزد، بر عليه برخی احكام اسلامی بویژه ازدواج موقت یا تعدد زوجات سخنراني مي‌كنند‌‌ .
‌‌‌درست در جايي كه با پول‌هاي وابسته به يهود در رسانه ها و افکار عمومی چهره می شده‌اند، به انكار مظاهر شريعت و ترويج اباحه گري حتی در میان خانواده‌هاي خود پرداخته و مي‌پردازند...

گلپور گفت: "مئير عزري" که 15 سال در دوران ستمشاهي نماينده عاليرتبه صهيونيستها در ايران، اخيرا خاطرات خود را به عبري منتشر كرده... عينا در ترجمه ی خاطرات عزري مي‌بينيم كه مي‌نويسد:
"سيدابوالحسن بني‌صدر" كه (بعد ها) به انقلاب آيت‌الله خميني پيوست و نخستين رئيس جمهور شد يكي از نخستين دانشجويان ايراني از همين گروه ها بود كه( در جوانی) از اسرائيل ديدار كرد. آرمان بني‌صدر، برهم آمده‌اي از باورهاي حزب توده، گرايش هاي مذهبي و مردمی (و همچنین) مائوئيست هاي چين بود؛ شاه و دستگاه هاي دولتي مي‌خواستند دانشجويي مانند او را با گرايش هاي ايراني، آرمان و فرهنگ ميهن دوستي بيشتر آشنا كنند. بني‌صدر سه ماه در اسرائيل بود و با گروه هاي گوناگون دانشجويي و سازمان هاي جوانان ديدار كرد. برخوردهاي وي در اين دوره بسيار پسنديده بود و در بازگشت به ايران با دانشجويان و دوستانش از نكته‌هاي سازنده مردم اسرائيل و پشتكار و هنر و بردباري اين مردم سخن مي‌گفت...
بني‌صدر كم و بيش يك سال پس از ديدارش از اسرائيل ديگر پيوند ارتباطي ( با اسرائيل ) نداشته است (.؟!)

... "ن. ت" يكي ديگر از دانشجوياني بود كه آن روزها از اسرائيل ديدار كرد و همواره به اين سرزمين و مردمش وفادار ماند. او در دانشكده‌ "علوم اجتماعي" دانشگاه اورشليم به آموزش پرداخت. با گرايش‌هاي تند و بي‌چون و چرا در فرود و فراز رويدادهاي 1979 به پيروان آيت‌الله خميني پيوست و آنچه در توان داشت در راه رژيم اسلامي پيش‌كش كرد. پس از فروكش نمودن تب و تابها به انگيزه‌اي ناشناخته دستگير شد و چندي در زندان بود و سپس آزاد شد.
اينكه پديده‌‌ فراخوان (دعوت) دولت اسرائيل از دانشجويان ايراني براي بازديدي آموزشي، شيفتگان فراواني را به سوي خود نكشيد، ولي بازتابي خوشايند به دنبال داشت. يكي از كساني كه در اين زمينه بيش از ديگران مي‌كوشيد، "س. ا"، سرپرست امور دانشجويي در دانشگاه تهران بود "س. ا" از خانواده‌هاي سرشناس ايران (بود) و گرايش فراواني به پيشبرد زندگي دانشجويان و دانشگاههاي كشور داشت... "

گلپور به ضرورت دقت مردم هوشيار در يافتن پاسخ مناسب به اين سؤال راهبردی پرداخت كه:
چگونه در ضداسرائيلي ترين پديده تاريخ صهيونيسم (یعنی پیروزی انقلاب اسلامی)، سيّدي از اعضاي شبكه‌‌ مزدوران حقوق‌بگير سفارت منحوسه‌ صهيونيستي (با مهندسی افکار عمومی و حتی حمایت برخی خوبان و خواص ) به عرصه ی رقابت انتخاباتی و حتی به كليدي‌ترين پُست اجرايي جمهوري اسلامي رسانده مي‌شود؟!

وي با اشاره به اينكه رستنگاه سيدابوالحسن بني‌صدر از حيث اصول و التزام به آن با ولايت و روحانيت اصيل انقلاب، يكي نبود، افزود: بنده با نهايت احترام از باب ادای وظيفه‌ خود، به عنوان يك شهروند ساده در نظام جمهوري اسلامي مي‌خواهم نقاط مبهم موجود در سوابق جناب آقاي ميرحسين موسوي و همسرش را خاطر نشان و مطرح نمايم . چرا که امکان نفوذ فرصت طلبان در آب نمك خوابانده شده را به وضوح می بینم .

آرزو دارم با بيان شفاف و عاقلانه ی آقای موسوی و یا همسرشان، حسن‌ظن امثال اينجانب در عدم نقش آفرینی موسوی در سناریویی نظیر به قدرت رساندن بنی صدر ،تبديل به يقين گردد.

...سؤال بسيار اساسي كه ايشان بايد هرچه سريعتر به آن پاسخ بگويند اينست كه چگونه ايشان حدود 2 سال مانده به پيروزي انقلاب اسلامي و سقوط نظام ستمشاهي، به همراهي همسرش سر از آمريكا درآورد؟

بنده هيچ سابقه‌ ی تحصيلي در اين دوره از ايشان در اسناد و لينك هاي رسمي دانشگاه های آمريكا مشاهده نكرده‌ام. چرا درست پس از سفر ژنرال هایزر به تهران (که جهت برخی تدبیرهای وی در پذیرش سقوط ستمشاه و برنامه ریزی جهت ترور یا کودتا و یا انحراف در مسیر میلیونی طرفداران امام خمینی صورت پذیرفت) ، جناب ميرحسين موسوي با همسرش سر از تهران در آورده‌اند؟

...آنچه من امروز احساس وظيفه مي كنم حتما در افكار عمومي مورد توجه قرار گيرد، یافتن پاسخ مناسب به این سوال است که به چه دليل بعد از سي سال كه از استقرار نظام جمهوري اسلامي مي‌گذرد، بايد خانمي كه داعيه بانوي اول شدن را دارد، از بيان اسم و هويت واقعي خود طفره رفته و همچنان و همواره از یکی دو اسم مستعار استفاده ‌كند؟!

... چه اسراري در سال هاي اقامت در آمريكای ایشان یعنی "زهره کاظمی آزاد" و یا همان "زهرا رهنورد" كمي قبل از انقلاب در ايران وجود داشته است؟

... چه افرادی و در چه كشورهایي واسطه سفر اين خانم، یعنی زهره كاظمي‌آزاد، با اسامی مستعار دیگر، مثل "زینب بروجردي" یا همان "زهرا رهنورد" به آمریکا بوده اند؟

این چه آریستوکراسی است که دو خواهر کاظمی ( زهرا با اسم مستعار ژاله و زهره با اسم مستعار زهرا رهنورد ) بعد از اخراج پدرشان از ارتش توسط معلوم الحالی مثل احمد شاملو کشف میگردند؛ که یکی سوگلی هویدا آخرین نخست وزیر جدی قبل از انقلاب در مصاحبه های تلویزیونی ؛ و دیگری همسر اولین نخست وزیر پابرجای بعد از انقلاب بوده اند.

چرا خواهر مرحومه ايشان، زهرا كه تا سال 1383، كه در واشنگتن دي‌.سي در گذشت از اسم مستعار "ژاله" استفاده مي‌كرد؟

- آيا خانم زهره كاظمي آزاد (همسر ميرحسين موسوي) مي‌توانند ليست مسافرت هاي قبل از انقلاب خود را بويژه به پايتخت‌هاي اروپايي و آمريكا به خاطر بياورند؟
- ساختمان موسوم به پارك دوپرنس كه توسط فرح پهلوي طراحي و در تقاطع شيخ بهايي و ملاصدرای تهران قرار داشته غیر از این دو خواهر، مأمن و مأواي چه خواهران مکشوفه ی دیگری بوده است؟

آيا احكامي كه ميرحسين موسوی يا سيدمحمد خاتمي با نام مستعار براي این خانم صادر كردند (حداقل در سطح رياست دانشگاه الزهرا) یا مدارک تحصیلی او برای دریافت حقوق ، قانوني بوده است و حتی يك كپي از شناسنامه ی حقیقی ضميمه داشته است؟...

خود جناب آقاي ميرحسين موسوي همانند بسياري ديگر از عناصر مرتبط با جريانهاي مبارزه مسلحانه قبل از پيروزي انقلاب داراي اسم مستعار (حداقل "حسين رهجو" ) مي‌باشند كه اين هويت از مؤسسين به اصطلاح جنبش مسلمانان مبارز بوده‌است.

... نباید فراموش کرد که دو تن از كادرهاي جوان حزب ايران يعني "محمد نخشب" و "عبدالحسين راضي" در اوايل دهه‌ 30 انشعاب كرده و حزب مردم ايران را تحت تأثير به اصطلاح خداپرستان سوسياليست تأسيس نمودند و با اعلام وفاداري كامل به "محمد مصدق السلطنه" خود را مترقيان مذهبي برمي‌شمردند. پس از قيام عاشورايي حضرت امام خميني و مقلدانشان در خرداد 1342، نخشب، نام حزب مردم ايران را به جنبش آزاديبخش ملي ايران (جاما) تغيير داد.
در همين دوران بود كه صادق قطب‌زاده به آمريكا رفته و در آنجا با حمايت و همكاري محمد نخشب و ديگر شخصيت هاي متعلق به جبهه ملي، سازمان دانشجويان ايراني در آمريكا را راه‌اندازي كرده بود.


بعد از كناره‌گيري "عبدالحسین راضي" از سياست و مرگ نخشب در آمريكا در دهه‌ي 1350، دو نيروي كليدي "جاما" و طرفدارانشان به مبارزه‌ قهرآميز و مسلحانه روي آوردند. جالب است كه هر دو جريان خود را خداپرستان سوسياليست مي‌خواندند. اين دو نفر كليدي، يعني "كاظم سامي كرماني"، روانپزشك مقيم تهران (که قتل عجیب او همچنان در هاله ای از ابهام قرار دارد) و "حبيب‌الله پيمان"، دندانپزشك مقيم تهران (پس از همراهي عناصري چون رسول رزق ‌جوقناد، حسين زادعيسي، مصباح تلقيني و ديگران) در دهه‌ پنجاه به آموزش توليد مواد منفجره و خريد سلاح و مهمات و مبارزه‌ قهرآميز مسلحانه روي آوردند.

سؤال اينجاست كه آقاي ميرحسين موسوي به عنوان يكي از کلیدهای خداپرستان سوسياليست چه نسبتي با اين مبارزات مسلحانه (كه غالباً غيرشرعي و ناهماهنگ با فقهاي جامع‌الشرايط بوده است) داشته‌اند؟
از آنجا كه در خط مشي جاما همكاري هاي تاكتيكي با چريك هاي اكثريت فدايي خلق و نيز حزب توده كاملاً تعريف شده بوده است و هر دوي اين دو جريان مستقيماً با سرويس هاي جاسوسي ابرقدرتها در تعامل مستقيم بودند، جناب ميرحسين موسوي به عنوان عضو همراه اين گروهك (جاما) تا چه اندازه درگير اين تعاملات بوده‌است؟

چرا جاما به عنوان مخفف جنبش اسلامي مردم ايران با زيركي و ظرافت تغيير نام داد؟

هزينه‌ اقامت قريب به 2 سال ميرحسين و همسرش از كجا و چگونه تأمين گرديده بود؟ ايشان در قبل از پيروزي انقلاب به مفهوم مبارزاتي (و نه فاميلي و نژادي) ارتباط با كداميك از بزرگان حول امام خميني را داشت؟

ميرحسين 2 سال سپاهي دانش در شهركرد بوده است و سپس سر از واشنگتن دي.سي درآورده است. دفتر شركت مشاوره معماري سمرقند با چه هدفي و با سرمايه چه مجموعه‌اي توسط ایشان تأسيس و راه‌اندازي گرديد؟

در سوابق رسمي ايشان آمده متولد 1320، از 1332 از تبريز به تهران آمده، در مدارس "جامي" و "عنصري" تبريز و بعد از ورود به تهران دبيرستان "جعفري" و در سال آخر مدرسه‌ "مروي"، در سال 1348 گويا كارشناسي ارشد خود را در رشته معماري و شهرسازي گرفته و "حسن آلادپوش"، "عبدالعلي بازرگان"، "محمدعلي نجفي"، مهندس "حجت"، مهندس "نقره‌كار"، مهندس "محمد بهشتي"، مهندس "انوار" طبق اعلام ايشان دوستان صميمي‌ او هستند.

خداپرستان سوسياليست سه هدف عمده از تشكيل جاما را به اين شرح تبليغ مي‌كنند: حمايت از مذهبي‌هاي سازمان مجاهدين خلق، پشتيباني از انديشه‌هاي دكتر علي شريعتي، حمايت از جنبش توده‌اي مردم ايران؛ ميرحسين موسوي در راستاي تحقق سه هدف فوق با چه سازمانها و افرادي تعامل داشته است؟

البته در بحث بعد از انقلاب ايشان هم كه به شهيد بهشتي و شهيد رجايي وصل شدند، مطالب و اسناد بسيار مهمي از شهيد آيت(ره) و هشدارهاي اين شهيد گرانقدر به شهيد بهشتي وجود دارد كه در صورت لزوم ريز به ريز‌ آنها ‌‌بايد طرح و بررسي گردد و به حول و قوه‌ي الهي اين كار را صورت خواهم داد.

گلپور در جمع‌بندي مطالبش گفت: بسيار جالب است كه غالب كساني كه امروز با برادر جوان، پرنشاط، مخلص و شهادت‌طلبمان دکتر محمود احمدی نژاد که همانند رجايي مظلوم آماج دشنام هاي احزاب گوناگون اعوجاج ‌دار در تولي و تبرايشان مي‌باشد، دارای اين درد مشترک خانم كاظمي آزاد و آقاي موسوي هستند، يعني هويت‌هاي دو يا چندگانه‌ي مستعار داشته و دارند كه بد نيست براي ماندن در حافظه‌ عزيزان و مطالعه برخي را مرور كنيم :

- روحاني شهير اردستاني "محمدحسين جعفري"، مشهور به "حسين شريعتي"، معروف به "شيخ‌الشريعه"، با نام مستعار "شيخ‌الرئيس".
- "سعيد حجاريان كاشي"، مشهور به "سعيد مظفري"، معروف به "جهانگير صالح‌پور" يا "مستر بريدي".
- "حسين توكلي"، معروف به "حسين محمدي"
نوشته شده توسط R. در 18:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/30

ژاژخائیهای جوابیه "میر ماسون موسوی"

بالاخره سکوت میرحسین موسوی یا همان رهجوی رهنورد قسطنطنیه شکسته شد!
پاسخ رضا گلپور به ژاژخائیهای جوابیه "میر ماسون موسوی" پیرامون مرحوم پروفسور دکتر "محمد مکری"
اینکه ملاحده ی ماسون چنان کورند که نمی بینند خود و شبکه ی آدم فروشان شریعت شکنشان منفور ملت شریف و غیرتمند ایرانند و هرگز نخواهند توانست نور خدارا با به میدان کشاندن اراذل و فواحش اطفاء کنند؛ ریشه در همه جا فروخته شدگیشان در لژها دارد! که علت العلل زایل شدن غیرت و بصیرتشان است!
"عماریون"- در روزهای گذشته آقای میر حسین موسوی طی مصاحبه ای با یکی از سایت های غیر قانونی با تیتر "دروغ ها و تهمت ها نشان داد که اسلام آقایان چگونه اسلامی است" (که توسط غالب سایتهای ضد انقلاب و رسانه های صهیونیستی منتشر گردید) بالأخره سکوت طولانی مدّت خود پیرامون مستندات مطروحه در پژوهشنامه ی اینجانب (که با عنوان "رمز گشایی از عضویت زُهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی در لجنات تفتین و تسلیم (لُژهای فراماسونری)" در سایت عماریون (www.ammariyon.ir) منتشر شده بود) را شکست.



میر حسین موسوی یا همان "حسین رهجو" یا "رهجوی رهنورد" (یا شریک "آلاد پوش" و "متحدین") یا هر، اسم و رسم دیگری که در لجنات داشته یا در دو سال اخیر بدان اسم بامسمّا شده است نهایتا زور ماسونی زده در گنده گویی خود اینگونه سکوت را به ژاژخایی شکسته است :
...اینها نمی توانند درک کنند وقتی ... در سایت های خود، دادستان انقلابی و مورد اعتماد امام را جاسوس شوروی و قرآن پژوه مبارزی چون خانم رهنورد را با تهمتهای مضحک، همکار خانواده مطرود رژیم پهلوی، و بنده و ایشان را به نقل از یک نویسنده درگذشته، که از ترس مردم به اروپا گریخت و در آنجا فوت کرد، فراماسون می نامند، مردم چگونه با این ادعاها روبرو می شوند. اینها روی گوبلز را درجعل و دروغگوئی سفید کرده اند و تهمت و دروغ را جزئی از دیانت متحجرانه و توام با خرافات خود قرار داده اند...

میرحسین موسوی همچنین در توضیح دلیل سکوت خود عنوان داشت:
بنده قصد پاسخ داشتم اما انتشار نامه برادر عزیزم آقای کروبی مرا منصرف کرد... دلیل دوم سکوتم آن بود که تبلیغاتی از این قبیل متعلق به دوران قدیم است و از شگردهایی استفاده می کند که در رژیمهای توتالیتر شبیه شوروی دوران استالین و یا رومانی زمان چائوشسکو استفاده می شد. کسانی که این تبلیغات را سازمان دادند نه جامعه خودمان را میشناسند و نه درکی از فضای متحول بین المللی دارند. آنها در فضای قبل از گسترش تکنولوژی ارتباطات زندگی می کنند.



اینجانب در ابتدای پژوهشنامه ی خود نوشته بودم :
"رضا گلپور: لعنت خداوند بر ملاحده ی فراماسونر بیش باد"
ودر پایان پژوهشنامه نیز از مؤمنان کاردرست! خواسته بودم فاتحه ای جهت شادی روح پروفسور مُکری با صلوات بر محمد و آل محمد بفرستند. در متن پژوهش نیز سعی کردم با طرح مستندات پاسخ روشنی به کلید سؤال ذیل مطرح سازم:
"چرا مرحوم پروفسوردکتر محمّد مُکری ؛ زُهره کاظمی(با نام مستعار زهرا رهنورد) و شوهرش میرحسین موسوی ( با نام مستعار حسین رهجو) را فراماسون (عضو لُژ قسطنطنیه ( میدانست؟"
{علاقمندان فهیم می توانند خلاصه ی پژوهش را اینجا و اصل آن را نیز اینجا دانلود فرمایند.}
اما درباره ی اینکه چرا میر ماسون پس از مدتها سکوت با نهایت دستپاچگی این چنین گلواژه هایی پیرامون پروفسور مُکری بافته است که : ...یک نویسنده درگذشته، که از ترس مردم به اروپا گریخت و در آنجا فوت کرد...
ضروری میدانم جهت دقت افکار عمومی مردم فهیم ایران اسلامی تأکید نمایم :
مرحوم پروفسور دکتر محمد مُکری از سابقون وطن پرست دوران ملی شدن صنعت نفت واز خوبان یاران و همراهان امام خمینی در پاریس و نخستین سفیر کبیر جمهوری اسلامی ایران در روسیه (شوروی سابق ) پس از پیروزی انقلاب به حکم امام بوده است که به نظرم اگر میر ماسون و تمام فتنه گران مشابه تحت امر همسر ش مدارک تحصیلی خود را به علاوه ی هم کنند باز هم کمتر از سالهای فعالیت آکادمیک این ادیب شریف و زبان شناس برجسته ی افتخار آفرین کشورمان است که در چند رشته ی متنوع دکترا داشت! و تنها خواندن بیتی از دیوان اشعارش (که یکی از دهها کتاب وزین و گرانمایه ی اوست) برای مه فشانی بر عو عوی سیاسیونی نظیر رهجوی رهنورد کفایت دارد.

پروفسور دکتر مُکری از معدود نیروهای نهضت آزادی بود که به دلیل قوّت در مبانی اندیشه و تشرع بی ریایش؛ هرگز رودر روی تفکر امام خمینی قرار نگرفت و حتی تا آخرین روز های حیات با همه ی ظلم وستم و آوارگی که نخست وزیر دوران جنگ و اطلاعاتی های تحت امرش به او روا داشتند؛ احترام کامل خود به مسئولان شریف و دستاوردهای انقلاب اسلامی حفظ نمود .

دلیل پرداختن بنده به یادداشتهای پراکنده ی پروفسور مُکری، علاوه بر یک عمر تجربه ی سیاسی و پختگی و دنیا دیدگی ایشان ؛ متانت و تعقل موجود در مکتوبات متعدد آن دانشمند ارجمند بوده و هست . بویژه مطالب مطروحه ی ایشان پیرامون لجنات تفتین و تسلیم (یا به قول فرنگی مورد التفات رهجوی رهنورد! لژهای فراماسونری) که ناشی از مطالعه و دسترسی ایشان به آرشیو کتابخانه ی طبقه بندی شده ی کاخ الیزه (فرانسه) و رؤیت و فیش نویسی اسناد ثبت شده لجنات ... بوده است.
پروفسور در مصاحبه ای تأکید نموده بود پس از توضیحاتم به آقای خمینی در پاریس (که با فضولی! های ابراهیم یزدی همراه بوده که حدیث مفصل دیگری دارد) و ... صحبت با شهید بهشتی در ایران، آن شهید از من خواست که حاصل معلومات خود را بویژه پیرامون فراماسونهای شاخص تاریخ معاصر (نظیر محمد مصدق السلطنه) در جلساتی با شخص میرحسین موسوی (سر دبیر تحمیلی!روزنامه ی حزب جمهوری و سرپرست وزارتخارجه) در میان بگذارم.

پروفسور در مصاحبه اش تأکید دارد از عصانیت شدید میر حسین در زمان شنیدن مباحثم پیرامون برخی ماسونها و اینکه گفت اینها مفاخر ماندگار تاریخ ایرانند و... خدمات عظیمی داشتند و ... تعجب نمودم ... بعدها که در پیگیریهای بعدی متوجه ارتباط خود او با هدایت و استادی همسرش شدم فهمیدم که تعجبم بجا نبود...
پروفسور محمد مُکری متولد 1305 در کرمانشاه و متوفّی تیرماه 1386در پاریس ؛ نویسنده ،شاعر ،مورّخ ،محقق و زبان شناس معاصر ایرانی. استاد دانشگاه سوربُن پاریس بود که در سال ۱۳۴۴ موفق به اخذ جایزه و نشان علمی از فرهنگستان آثار ملی فرانسه به پاس سالها خدمات علمی شد.

اومؤلّف بیش از صد جلد کتاب و پژوهش علمی و بیش از صدها عنوان مقاله و متخصص عالیقدر و کم نظیر زبانهاي باستان و لهجه‌های قدیم و فعلی ایرانی ، مورّخ و مردم شناس عضو بسياری از مجامع علمی اروپایی بود .
در حالیکه پس از بازگشت از روسیه در عالیترین سطوح وزارت نفت مشغول خدمت بود با پرونده سازی میر حسین موسوی { از طریق کامبیز قنبری ( خسرو تهرانی) ؛ کد خدا زاده (بعدها خداپناهی) سعید حجاریان کاشی( قبل ها مظفری) و ... با تهدیدنمودن مهندس غرضی و ... و... مدتها او را در زندان نگه داشته و سپس با پرداخت ما به التفاوت کل معوقه های از قبل از انقلاب (زمان تبعید بعد از کودتای 1332 ستم شاه تا انقلاب ) و اعطای رسمی پاسپورت به او زمینه ی اجباری آوارگی مجدد و مرگ در غربت او را فراهم نمودند...

اینکه ملاحده ی ماسون چنان کورند که نمی بینند خود و شبکه ی آدم فروشان شریعت شکنشان منفور ملت شریف و غیرتمند ایرانند و هرگز نخواهند توانست نور خدارا با به میدان کشاندن اراذل و فواحش اطفاء کنند؛ ریشه در همه جا فروخته شدگیشان در لژها دارد! که علت العلل زایل شدن غیرت و بصیرتشان است!

والحمد لله رب العالمین
نوشته شده توسط R. در 18:14 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/30

سکوت مرگبار زهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی

سکوت مرگبار زهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی پیرامون انتشار خاطرات پروفسور محمد مُکری (مصور)
 
"عماریون"-  سکوت مرگبار زهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی
                  پیرامون انتشار خاطرات پروفسور محمد مُکری (مصور)
 
 
پیش در آمد: ساواک از قبل انقلاب موسوی و رهنورد و عده ای دیگر را در آب نمک خوابانده بود...زهره کاظمی از نور چشمی های لیلی امیر ارجمندی در دربار ستمشاه بود...ساواک و محافل تفتین و تسلیم(لژهای فراماسونری) به دستور استادان اعظم این زن و شوهر را برای انقلاب سفید شاه آماده کرده بودند...مرضیه مرتاضی لنگرودی همسر حبیب اله پیمان و زهرا حاتمی همسر تقی امانپور؛ می توانند در رمزگشایی از خاطرات سورپریز پارتی های زهره کاظمی راه گشا باشند.





مقدّمه ی یک :
از مجموع مستندات مطروحه جریان مرموز موسوم به فراماسون ها مرور این نکات را لازم میدانم:





*برآورد میشود این جماعت پیچیده در حال حاضر حدود سه میلیون نفر عضو در جهان دارند.
* این افراد فعّالیّت های منظّمی را به شکل هدایت شده از سوی استادان اعظم (که دارای درجه ی 33 بوده) با محوریّت تشکیلاتی حدود پانزده هزار مرکز(لجنه یا لُژ) آشکار و پنهان با هدف کنترل وحاکمیت واحد الحادی و شیطانی خود بر جهان انجام میدهند.
*در اولین مراسم پذیرش عضو جدید (اعطای درجه ی اوّل از 33) که با بستن چشم و عریان نمودن وی آغاز میشود ؛ با سوگندی که او به کتاب مقدّس یهود و پرگاروگونیای بنّا های هیکل (معبد) سلیمان با این مضمون میخورد پایان می یابد: اگر اسراری را که در این اتاق تجربه کرده و از دیگر ماسونها فهمیده یا خواهد فهمید افشا کند خود را مستحقّ کشته شدن به دردناک ترین شکل ممکن میداند.






*ماسونها مقدّس شمردن فردی بنام "هایرام آبیف" یا پسر زن بیوه را که بنّای معبد مقدّس سلیمان معرفی میکنند محور آداب و عادات الحادی خود قرار داده اند.







* قدیمی ترین صورتجلسات بدست آمده از لجنه ها مربوط به لژ اسکاتلند در سال 1599 میلادی است.


سیدحسن امامی،عبدالله ریاضی،جعفرشریف امامی،جمشیدآموزگار (اسفندماه1356 )



* با نگاهی به فراماسونهای تاریخ معاصر جهان و مرور بر اعمال شبکه ایشان بویژه در راستای قبضه نمودن قدرت شیطانی و شریعت شکنانه شان ضرورت تمرکز بر افشای پلیدیهای این مجموعه اظهر من الشمس است...

مقدّمه ی دو :
مرحوم دکتر "محمّد مُکری"؛ "زُهره کاظمی" (با نام مستعار "زهرا رهنورد") و شوهرش "میرحسین موسوی" ( با نام مستعار "حسین رهجو") را فراماسون (عضو لُژ قسطنطنیه ) میدانست.چرا؟

دکتر "محمّد مُکری" متولّد 1305 (کرمانشاه) و متوفّی تیرماه 1386(پاریس) نویسنده ،شاعر،مورّخ، محقّق و زبان شناس معاصر ایرانی، استاد دانشگاه سوربُن پاریس بوده که در سال ۱۳۴۴ به پاس سالها خدمات علمی،موفّق به اخذ جایزه و نشان علمی از فرهنگستان آثار ملّی فرانسه شد.

مؤلّف بیش از يكصد جلد کتاب و پژوهشنامه ي علمی و صدها عنوان مقاله درزمینه های تخصّصي علوم مختلف انساني بوده است.
پس از کودتای 28 مرداد 1332 به پاریس تبعید شد و پس از بیست و چهار سال مهاجرت و تبعید اجباری موفّق به اجاره هواپیمایی از اِرفرانس شده ودر تاریخ 12 بهمن ماه 1357 با قریب بیست تن از اطرافیان "امام" و عدّه ی زیادی از خبرنگاران خارجی بتهران بازگشت...

به امر "امام" و پیشنهاد وزیر خارجه و خواست رئیس دولت موقّت وبا توشیح و امضاء"امام" بعنوان نخستین سفیر کبیر دولت جمهوری اسلامی در مسکو منصوب شد .
در مسیر پژوهشهایی که در مصاحبه هایم پیرامون قاتل فراری"مسعود کشمیری" و همکارانِ همدستش در دفتر اطّلاعات نخست وزیری ؛ با جناب مهندس "موسی خیّر" (وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه ی "شهید رجایی") داشتم؛ ایشان به یادداشتهای دقیق مرحوم "مُکری" اشاره نمود. پس از مدّتی که برخی از کتابهای ادبی مرحوم "مُکری" مثل دیوان اشعار آن ادیب گرانقدر به دستم رسید در لابلای متون آن به یادداشتهایی برخوردم که کمتر به آنها توجّه شده است. به دلیل اهمّیّت آنها خلاصه ای از آن را ذیلاً تقدیم خوانندگان عزیز می نمایم.جمع بندی اینجانب این است که مرحوم دُکتر "مُکری" از دهه ی 40 شمسی به دلیل دسترسی به اسناد محرمانه ی کتابخانه و مرکز اسناد کاخ الیزه و نظائر آن به اسناد و صورتجلسه های لُژهای فراماسونری دسترسی داشته و با زیرکی تمام قسمتهای مهم آنها را در پاره ای از مکتوبات فارسی منتشر نمود:

... باید روزی این گروه و آسیبی که از زمان "میرزا مَلکَم خان" و حتی قبل از آن یعنی از زمان "میرزا صالح شیرازی" بر فرهنگ اصیل کشور ما که می توانست راه خود را در شکوفایی جهان گستر بیابد وارد آورده اند شناخته شود و هیچوقت هم دیر نشده است ...


محمد علی فروغی میرزا مَلکَم خان


...او ("محمد علی فروغی" ) بنیانگزار فوجی از دشمنان فرهنگ ایران و اسلام است که کار عمده ی آنان مانند اسلاف ویرانگر خود همسویی با برنامه های برنامه ریزان و طرّاحان مکاتب سرّی ضدّ فرهنگی و کشتن استعدادها در نطفه ها و توطئه علیه کسانی است که از آخور سیاسی آنها تغذیه نشده اند و نیز از مأموریتهای آنها زشت کردن زیبایان و زیبا کردن و وسمه کشیدن به ابروی سیاهکاران "هم محفلی" خود است که دست آنها را برای اجراء هر جنایتی باز گذارند.و همچنین سوق دادن مخلوقات خود و بیخبران به جلافت و بی بندوباری ...

همیشه در توطئه ها و دخالتهای دولتین متحابّه (!) روس و انگلیس {بخوانید : ویاآمریکا!}در ایران مطلب کلاسیک آن بوده است که بتوانند از مقامات دون رتبه ی فرومایه ی سطح پایین و مقامات بالارتبه ی تازه بر سر کار آمده یا تازه به دوران رسیده چگونه بهره برداری کنند .

و این مطلب خود می تواند در ایران سررشته های بسیاری را بدست بدهد بخصوص در میان اداراتی که بامور کارمندان ارتباط دارند و در آنجا بی سر و صدا یک باند ثابت بعنوان پایگاه همیشه مورد نظر بوده است و این امر از زمان فتحعلیشاه قاجار آغاز گشته است و هیچگاه تعطیل نخواهد شد ....


دیگهای بار گذاشته شده در سفارت منحوسه ی انگلیس برای پشتیبانی عواملشان در جریان مشروطه !


هر زمان فردی باین کشور خدمتی کرده و یا استعداد خدمتی را داشته است بتوسّط همین عمّال و چند مأمور آگاهی و خبرچینی ذهنها را مشوّب ساخته با ایجاد راههای کج و برای مقاصد حال و آینده ی خود که تنها برنامه ی آن در محافل {لُژهای} آنها مورد بررسی و شور قرار گرفته و از جاهای دیگر بر حسب اهمّیّت موضوع بآنها القاء و املاء شده است شروع به ادبیات سازی می کنند تا ذهنها را آماده سازند.با همین عدّه های معدود تا کنون کار چندین قشون خارجی را انجام داده اند ....


سید حسن تقی زاده در کنار همسرش و نیز ایرج افشار و احسان یارشاطر (به تعبیر زنده یاد جلال آل احمد:بارقاطر!)


...از همان آغاز کار،او {" اسماعیل رائین" نویسنده ی کتاب فراماسونری و فراموشخانه در ایران} را تشویق کردم و موادّی در اختیارش گذاشتم ...
مرحوم "رائین" باز هم به جاهای حسّاستر جرأت نکرد نزدیک شود و یا آگاهی نیافت و هیچ گاه حتّی یکی از گزارشهای جلسات آنها را (جز صورت حضور و غیاب اعضاء محافل آنها) منتشر نکرد ...

حسادت و تحریکات "میر حسین موسوی" نخست وزیر نالایق ایران که در آن روزها تصوّر میکرد که من نخست وزیر خواهم شد ...در صورتیکه من به فرزند "امام خمینی" گفته بودم که نه تنها قصد پذیرفتن هیچ مسئولیّتی را ندارم بلکه بزودی هم از سفارت استعفا می دهم که به کارهای علمی مورد علاقه ی خود بپردازم و سه بار هم استعفا دادم و آیت الله قبول نفرمودند و گفتند "نه بمانید"...




دو باره همان تحریکات، همان تفتینات و همان صحنه سازی های قبل از انقلاب تجدید شد و اگر در طول 24 سال گذشته ناکسانی چون پادوهای "تقی زاده" که سانسورچی دستگاه سلطنتی و محافل خود بودند به شایعه پراکنیها و پرونده سازیهای ساواکی می پرداختند،این بار جانوران خلق السّاعه ی دیگری نظیر "میر حسین" ها ... بر عدّه ی کفن دُزدان نخستین افزوده گشته ...او توانست بکمک همان محافل سرّی {لُژهای فراماسونری}خود را بروحانیون بچسباند و در درون آنها رخنه کند و منشأ آنهمه خیانتها شود ...و در پایان هم جام زهر را به ولینعمت خود ("امام خمینی" که قطعاً باو ایمانی هم نداشته است) بنوشاند ...
"میرحسین" هم یکی از شاگردان مکتب همین پادوهای "تقی زاده" بود. منتها با ریاکاری و بشکل متظاهر به اسلامی آن ...
در شب انقلاب او و زنش نام خود را برای بهره برداری و مأموریّت ها ... تعویض کردند .





زنش "زُهره ی کاظمی" (از همکاران سینه چاک "لیلی امیر ارجمند" و "فرح دیبا") و از گردانندگان انتخاب خوشگلترین دختران به نام دختر شایسته بود که پس از انقلاب متأسّفانه ... عدّه ای از کاربدستان ... را ریا کارانه فریفتند ...



فرح دیبا و لیلی امیر ارجمندی


..."زُهره ی کاظمی" بر خود "زهرا رهنورد" نام نهاد و برای پنهان کردن گذشته ی خود ... و برای اجراء مأموریّتی که از لجنات {Lodges لُژهای}ظاهراً بودئی داشت حتّی شروع به رفت و آمد به خانه ی "امام" نمود تا از هر چیز ممکن مطّلع شود ... حال نه تنها مدیر مدرسه ی الّزهرا است بلکه برای او سایتی هم به زبان انگلیسی (و نه فارسی) ترتیب داده اند که مشحون از اکاذیب و ادّعاهای جعلی و برخلاف است که اگر به زبان فارسی بود ایرانیان او را دست می انداختند.
...چه رنجها کشیدم و چه خون دلها خوردم و چگونه "محمّد علی رجایی" را آتش زدند.درباره ی او و اختلافات او با همکارانش در مقام نخست وزیری و ریاست جمهوری واطّلاعات کم و سواد محدود او خیلی حرفها زده شد که همه هم صحیح نبود،ولی در هر حال هیچکس نتوانست درباره ی مسلمانی و وطن پرستی او کوچکترین تردیدی بخود راه دهد.او مرد ساده و درستکار شرافتمندی بود . او از اولیاءالله و مردان خدا بود.خدا روح پرنورش را غریق رحمت کند. نوّرالله مضجعه.




حادثه ی مرگ دکتر "بهشتی" و "رجایی" چون با تاریخ ایران ارتباط دارد و همه ی حقایق هنوز منتشر نشده است؛ همینکه افقها روشنتر شد بتفصیل ازآن بحث خواهم کرد تا راز بسیاری از قتلهای سیاسی و ترورهای سالهای اوّل انقلاب شناخته گردد و روشن شود که چگونه یک مرد گمنام عقده ای کم سواد(متظاهر به مارکسیستی اسلامی و در باطن همه جا فروخته شده و شاگرد مکتب "مَلکَم"ی و "جمال"ی) را بنام "میرحسین موسوی" ( وبا نام مستعار قبلی "حسین رهجو") که عملاً سرعملگی جهت آسفالت خیابانها هم برای او زیاد بود بعد از مرگ "بهشتی" و "رجایی" مدّت هشت سال نظیر "هویدا" که سیزده سال بر سر کار ماند در پست نخست وزیری نگاه داشتند ...



از قبلِ انقلاب ، ساواک او را همان اوان تحصیل در دانشگاه ملّی آریامهر بعنوان مهره ای برای آینده گزیده و او را به همکاری و همفکری با پادوهای "مَلکَم"ی واداشته بود. او و همسر وی (خانم درباری "زُهره کاظمی" همکار خانم "لیلی امیر ارجمند" و دوست و ندیم "فرح دیبا" و آماده کننده ی دختران شایسته و ملکه های زیبایی) را ساواک از قبل در آب نمک گذاشته بود و توانسته بود از همان بدو انقلاب او را به روحانیون قالب کند و زنش را به بیت "امام" بفرستد که با آنها رفت و آمد کند و از همه چیز مطّلع شود. این خانم با نوشتن شرح حالهای کاذبانه و قلّابی بی امضاء و در حقیقت بقلم خود در جراید که در شب انقلاب بر خود نام "زهرا رهنورد" نهاده بود و سورپریز پارتیهای هنگام دانشجویی در دانشگاه را فراموش کرده بود ، با گریم و نقاب اسلامی شوهرش را به وزارت (سرپرستی وزارت خارجه) رسانید و مرحوم دکتر "بهشتی" حامی او بود برای آنکه مبادا بر سر این خانم همان آید که بر سر خانم "فرّخرو پارسا"آمد به او ترحّم کرده و شوهرش را نیز از دامن مارکسیست های مصلحتی بخیال خود بیرون کشید و برای مبارزه با "بنی صدر" او را بالا بُرد. درباره ی این انتخاب نامناسب روزی به دکتر "بهشتی" اعتراض دوستانه کردم ، او گفت برای کنار گذاشتن لچّاره ای نظیر بنی صدر از رجّاله ای نظیر "میرحسین" باید استفاده کرد ...





... ساواک شاه و محافل تفتین و تسلیم به دستور استادان اعظم این زن و شوهر را برای انقلاب سفید شاه آماده کرده و برای روز مبادا در آب نمک خوابانده بودند و "میر حسین" و زنش را با هزاران نیرنگ و غدر به مدّت هشت سال بر انقلاب تحمیل کردند که با خواری و خفّت سر وزیر و خدمتگزار و حافظ منافع بیگانگان شد. اگر چه او از اعضاء محافل تفتین و تسلیم بود مع ذلک در خدمت خواهرزاده ی خود ("نصر پورجوادی")هم بود که او نیز به نوبه ی خود پرورده ی" احسان نراقی" و دو تن دیگر از اعضای شبکه ی استعمار فرهنگی ("محمد تقی دانش پژوه" و همین "ایرج افشار")بود و هر که یک سانتیمتر قدّش از قامت نارسای او بلندتر بود به طریق "مکتب تفتین و تسلیم" او را از بین برد و مرتکب جنایات وحشتناک گردید.و نیز برای آن که کسی به سوابق ننگین آنها در زمان شاه آگاه نشود برای دیگران با اتّکاء به مراکز سرّی نامبُرده پاپوش می ساختند و "پرونده سازی" می کردند که در کار استعمار خارجی وقفه ای حاصل نشود و باز هم مردم از دسترسی به آموزش های عالی محروم بمانند ..



{دستخط سید محمد خاتمی پس از اجبار به انصراف} نصر پورجوادی


با آنکه طومار خل خُلی و رهجویی و رهنوردی آنها مانند طومار پتیارگان قبلی پیچیده شد { در زمان نگارش متن توسّط مرحوم "دکتر مُکری"،" میر حسین" و مجموعه هم محفلش دیگر نخست وزیری را در اختیار نداشتند و هنوز حکم خودکشی اساتید اعظم مَلاحده جهت راه اندازی فتنه ی 1388 به آنان اماله نشده بود!} معذلک موجی از بدبختی ها و ویرانی ها و ابتذال و جهالت و کذب از آنها بجای ماند و این نتیجه ی شتابکاری و سپردن کارهای نسبتاً بزرگ بافراد حقیر و شیفته ی جاه و مقامست که قبلاً آزموده نشده بودند...و حتّی دارای سوابق ننگینی بودند.
پس از انقلاب بطور ناگهانی از زیر بوته ها سبز شدند ولی در حقیقت بدون آنکه بانیان انقلاب و مردم آنها را بشناسند از مدتها پیش در پشت پرده مهره چینی شده و برای روز معهود در آب نمک گذاشته شده بودند.این دنی طبعان می خواستند همه ی مردم ایران کور شوند تا چهره ی واقعی زشت آنها را نبینند..و برنامه های ویران ساز محافل قبلی را بشکل دیگر و خونخوارانه باجرا درآورند.معذلک محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای آنها را بگیرند.


انَّ اللّه خَلَقَ السّمواتِ و الارضَ بالحق ،إن یشاء یُذهبکم و یأتِ بخلقٍ جدید،إنَّ الارضَ یرثها عبادی الصالحون

جهت شادی روح استاد گرانقدر و شریف دکتر محمّد مُکری



فاتحه ای با صلوات بر محمد و آل محمد
نوشته شده توسط R. در 18:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 1389/10/30

عضویت زُهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی در لجنات تفتین و تسلیم (لُژهای فراماسونری)

رمز گشایی از عضویت زُهره کاظمی و همسرش میرحسین موسوی در لجنات تفتین و تسلیم (لُژهای فراماسونری)
"عماریون"- ازسلسله پژوهشهای تاریخی رضا گلپور (قسمت اوّل)

خلاصه: ساواک از قبل انقلاب موسوی و رهنورد و عده ای دیگر را در آب نمک خوابانده بود...زهره کاظمی از نور چشمی های لیلی امیر ارجمندی در دربار ستمشاه بود... اردشیر امیر ارجمندی مسئول حقوقی ستاد موسوی در سال 88 بود که به اروپا نزد برادرش منصور امیرارجمندی  گریخت... مرضیه مرتاضی لنگرودی همسر حبیب اله پیمان، به همراه زهرا حاتمی همسر تقی امانپور؛ می توانند در رمزگشایی از خاطرات سورپریز پارتی های زهره کاظمی راه گشا باشند.

یک :
از مجموع مستندات مطروحه پیرامون جریان مرموز موسوم به فراماسون ها مرور سریع این نکات را لازم میدانم:
 

 

برآورد میشود این جماعت پیچیده در حال حاضر حدود سه میلیون نفر عضو در سراسر جهان دارند.

* این افراد فعّالیّت های منظّمی با محوریّت حدود پانزده هزار مرکز(لجنه یا لژ) آشکار و پنهان را به شکل هدایت شده از سوی استادان اعظم که دارای درجه ی 33 بوده با هدف کنترل حاکمیت واحد الحادی و شیطانی خود بر جهان انجام میدهند.

*در اولین مراسم پذیرش عضو جدید (اعطای درجه ی اول از 33) که با بستن چشم و عریان نمودن وی آغاز میشود ؛ با سوگندی که او به کتاب مقدّس یهود و پرگاروگونیای بنّا های هیکل(معبد) سلیمان با این مضمون میخورد پایان می یابد: اگر اسراری را که در این اتاق تجربه کرده و از دیگر ماسونها فهمیده یا خواهد فهمید افشا کند خود را مستحقّ کشته شدن به دردناک ترین شکل ممکن میداند.

*ماسونها مقدّس شمردن فردی بنام "هایرام آبیف" یا پسر زن بیوه را که بنّای معبد مقدّس سلیمان معرفی میکنند محور آداب و عادات الحادی خود قرار داده اند.

*در معرّفی آبیف میگویند که دانای کلمه و نام بزرگ سرّی بنای هیکل بوده اما وقتی 3 کارآموز او که لیاقت دانستن آن را نداشتند از او نام را خواستند چشیدن مرگ دردناک را به افشای نام مقدّس ترجیح داد .

* ماسون ها واحد محوری بنا سازی خود را 414/1 معرفی می کنند.

* قدیمی ترین صورتجلسات بدست آمده از لجنه ها مربوط به لژ اسکاتلند در سال 1599 میلادی است.

*در اسناد منتشره ی مربوط به سال 1717 می توان حضور 4 لُژ مختلف در شهر لندن را یافت .

* با نگاهی به فراماسونهای تاریخ معاصر جهان و مرور بر اعمال شبکه ایشان بویژه در راستای قبضه نمودن قدرت شیطانی و شریعت شکنانه شان ضرورت تمرکز بر افشای پلیدیهای این مجموعه اظهر من الشمس است.

*مرحوم دکتر مُکری پیرامون فراماسون های ایرانی و شرقی اعتقاد داشت: دکّان تفتین و تسلیم هر نامی که در آمریکا و اروپا داشته باشد مربوط به آنهاست و اصلاً به سود آنهاست ولی ایرانیان و سایر شرقیان که در این محافل عضو می شوند جز منافع آنی چیزی نصیب آنها نمی شود....

دو :
چرا مرحوم دکتر محمّد مُکری زُهره کاظمی(با نام مستعار زهرا رهنورد) و شوهرش میرحسین موسوی ( با نام مستعار حسین رهجو) را فراماسون (عضو لُژ قسطنطنیه ) میدانست؟
 

زندگینامه ی مختصر استاد گرانقدر دکتر محمّد مُکری :


متولد 1305 در کرمانشاه و متوفّی تیرماه 1386در پاریس میباشند.
نویسنده ،شاعر ،مورّخ ،محقق و زبان شناس معاصر ایرانی. استاد دانشگاه سوربُن پاریس .
دکتر محمد مکری در سال ۱۳۴۴ موفق به اخذ جایزه و نشان علمی از فرهنگستان آثار ملی فرانسه به پاس سالها خدمات علمی شد.
اومؤلّف بیش از صد جلد کتاب و پژوهش علمی و بیش از صدها عنوان مقاله بوده و متخصص عالیقدر زبانهاي باستان و لهجه‌های قدیم و فعلی ایرانی ، مورّخ و مردم شناس عضو بسياری از مجامع علمی اروپایی نیز به شمار می رفت...
 
 در مسیر پژوهشهایی که در مصاحبه هایم [درباره معمای انفجار در محل برگزاری شورای امنیت ملی(8 شهریور 1360) توسط مسعود کشمیری و همکاران و همدستانش در دفتر اطلاعات نخست وزیری] با جناب مهندس موسی خیر( وزیر مشاور و رییس سازمان برنامه و بودجه ی شهید رجایی) داشتم ایشان به یادداشتهای دقیق مرحوم مکری اشاراتی داشتند.
 
پس از مدتی که برخی از کتابهای ادبی مرحوم مکری مثل دیوان اشعار آن ادیب گرانقدر یا فرهنگ نام پرندگان یا نظائر آن به دستم رسید در لابلای موضوعات مربوط به یادداشت هایی برخوردم که کمتر به آنها توجه شده است. به دلیل اهمیت آنها خلاصه ای از آنها را تقدیم خوانندگان عزیز می نمایم. جمع بندی اینجانب این است که مرحــوم دکتر مکـــری از دهــه ی 40 شمسی به دلیل دسترسی به اسناد محرمانه ی کتابخانه و مرکز اسناد کاخ الیزه و نظائر آن به اسناد و صورتجلــسه های لژهای فراماسونری دسترسی داشته و با زیرکی تمام قسمتهای مهم آنها را در پاره ای مکتوبات فارسی منتشر نمود:

سه :
مروری بر مکتوبات دکتر مُکری

{نقل از کتاب دیوان استاد محمد مکری (نشر زیگفرید – اوری – پاریس 1370):}
...آیا من جز دفاع از ستمدیدگان گناهی داشتم که قریب نیم قرن برای خفه کردن صدای حق و کسی که در حفظ این مآثر می کوشد تقی زاده ها و حکمت ها و پادوهای "محفل" آنها با توطئه و نیرنگ و شایعه سازی و دروغپردازی برای آنکه مشتش باز نشود آنهمه خباثت ها مرتکب شوند و چراغ دانش و معرفت را در ایران خاموش سازند.این پادوهای بوجار لنجان که به زنان مطرب و رامشگران دوره گرد و سوزمانیها و قره چیهای قدیم بیشتر شباهت دارند تا به انسانها،در همه ی انقلابات و برگشتگی های سیاسی و اجتماعی جامه عوض کرده و با بلوف خود را در پچ پچ های بیخ گوشی و در محافل در بسته آفریننده ی انقلابها و رهبریها و آورنده و برنده ی دولتها و قدرتها معرفی می کنند و علیه هر فرد دانش دوست بی زور بی ثروت که زور او ایمان او و ثروت او دانشدوستی و طلبگی او و عقل و احساس او در شناختن و کشف نیرنگ های آنانست توطئه وآشوب برپا کنند و نگذارند تکلیف این مملکت روشن شود و همیشه با وقاحت و بیشرمی خود را در همه ی احوال ناظر و حاضر وطلبکار بدانند و به ریش مردم و مسئولان بخندند و به داخل و خارج دروغ بگویند وحتی دانشمندان خارجی و دوستداران ایران را سر گردان و حیران سازند ...
 
دیر یا زود نسل جوان و زیرک به کُنه دلّال بازیها و بداندیشی ها و بی مایگی های آنها پی خواهد بُرد و آنها را بیشتر خواهند شناسانید،چنانکه مرحوم اسماعیل رائین هم این کار را کرد و اگر چه عملش کامل نبود و ناتمام ماند معذلک مفید بود و از همان آغاز کار او را تشویق کردم و موادّی در اختیارش گذاشتم . ولی او جاهای دیگر مدارک و اسناد گرانبهای بسیاری یافت که همه سودمند واقع شدند.

مرحوم اسماعیل رائین باز هم به جاهای حسّاستر جرأت نکرد نزدیک شود و یا آگاهی نیافت و هیچ گاه حتّی یکی از گزارشهای جلسات آنها را (جز صورت حضور و غیاب اعضاء محافل آنها)منتشر نکرد و از متدها و روشهای آنها بحث ممتّعی بعمل نیاورد. تا کنون کوشش من در بوجود آمدن راهی بوده است که خوشبختانه بدان توفیق یافته ام و ادامه ی توطئه ها و خباثت های مجریان تسلیم (چه قبل و چه بعد از انقلاب ) زاده ی همین موفّقیّت ها و کوشش های پیگیر و ناگسسته ی سالهای 1320 تا کنون(1370) است که دشمنان فرهنگ ایران واپسین نفس قبل از مرگ خود را می کشند...
 
اگر هم از نشر نوشته هایی که برای مردم وطن خودم نوشته ام جلوگیری کنند بالأخره روزی فرصتی پیدا خواهد شد یا در زمان حیاتم و یا پس از مرگم کلّ این آثار ناقابل ترجمه شود و انتشار یابد و بدانند که من...در جهت یابی مطالعات علمی خدمات ناچیز ولی پیگیرانه ای انجام داده ام وآن دُرها را در پای خوکان نریخته ام و در بازی های آنها داخل نشده ام و در جشن های شاهنشاهی و کنگره های تبلیغاتی سلطنتی در تمام عمرم شرکتی نکرده ام . در سراسر آثار و تحقیقات خود چنانکه بعضی از دانشمندان نوشته اند هرگز کوچک ترین ارجاع و مراجعه ای بآثار نویسندگان و مؤلّفان و قلم فروشان وابسته به مکتب سرّی نکرده ام و این عمل هم کار ساده ای نبوده است. معذلک مطلبی هم از آنها بنام خودم نقل نکرده ام...

بمناسبت فشارهای همه جانبه که ادامه ی کارهای علمی را بر من دشوار کرده بود به تبعید اجباری خود تن در دادم و ایران را ترک کرده و در تاریخ 25 ابانماه 1333 وارد پاریس شدم . جز اینهم در این سالها چاره ای نبود. طرفداران شاه و تقی زاده و عمله و اَکَره ی او که معروف به پادوهای تقی زاده اند از خدا می خواستند که از شرّ من راحت شوند و خودشان در مجامع علمی گُل کنند که نکردند و شاید هم "محافل" آنها تصور میکرد که به اروپا رفته و عالم علم را رها کرده و پس از چندی از "جنس" آنها شده و بر جهت گیریهای جاهلانه و ویرانگرانه ی فرهنگی آنها مهر موافقت و تأیید خواهم زد.... پس از طی مدارج علمی و دانشگاهی قریب 24 سال در پاریس استاد تحقیقات علمی در مرکز تتبّعات وزارت علوم و فرهنگ و دانشگاه پاریس بودم و کارهای علمی تحقیقاتی متعددی انجام دادم ...
 
در سال 1965 از طرف فرهنگستان آثار ملی و ادب فرانسه بمناسبت تحقیقات و مجموعه ی اثارم به دریافت نشان و جایزه ای که در هر چند سال به یک نفر از محققین که آثار برجسته ای درباره ی فرهنگ شرق و یا علوم انسانی نوشته اند اختصاص میدهند مفتخر گردیده ام و مرکز تتبّعات علمی وزارت فرهنگ و علوم فرانسه آثار متعدد اینجانب را انتشار داده است .

معذلک در ایران مقاطعه کاران فرهنگی که انتشارات را در اختیار داشته اند و راههای علم و پیشرفت را با برنامه های مخرُّب املاء شده از جاهای دیگر مسدود کرده و در انحصار خود گرفته بودند نه تنها ازین موفّقیّت های علمی که نصیب هموطنشان شده است خوشحال نشده اند بلکه بر آنها رشک برده و با توطئه سکوت و جلوگیری از انتشار اخبار آنها دق دل خود را خالی کرده اند.... یا این همه آثار شناخته شده در کلِّ دانشگاهها و مراکز علمی جهان را نادیده بگیرد در صورتی که در تمام این سالیان اگر بادی از زیر قبای یکی از هم محفلی ها ی او خارج شده است آنرا بقول خود فیش کرده و صدها بار آنرا در فهرستهای انحصاری بمعرض نمایش قرار داده است. باید روزی این گروه و آسیبی که از زمان میرزا ملکم خان و حتی قبل از آن یعنی از زمان میرزا صالح شیرازی بر فرهنگ اصیل کشور ما که می توانست راه خود را در شکوفایی جهان گستر بیابد وارد آورده اند شناخته شود و هیچوقت هم دیر نشده است زیرا جهان ابدی است و سرچشمه های زبان و فرهنگ ما خشک نشدنی است. چه بسا اگر این گروه موذی زیانبار از گردونه بکلی خارج شوند و فرهنگ ما از زیر بار تعهدات تحمیلی قد راست کند جوانان فردا نوابغ آینده ی ایران و حتّی جهان شوند و برای پیروزی و سعادت وطن خود منشأ خیر و برکت شوند.

...تمام سالهای زندگی ام در عین درخشانی آمیخته با غم و حماسه بوده است و جز رنج و فداکاری پشتکار و دقّت در کارهای علمی و سیاسی و ارادت به نیکان و مردان شرافتمند و دانشمند عملی انجام نداده ام. به کسی و به شاهی تملقی نگفته ام. روابط مخفیانه با هیچ دستگاهی نداشته ام.

کتاب هایم را تا کنون هیچ مؤسّسه و بنیاد سلطنتی و دولتی و سازمان های جشن های شاهنشاهی چاپ نکرده است . جنایتی مرتکب نشده ام و پیشینه ی سوئی نداشته ام که آنها را پنهان کنم...

پس چه بگویم در باره ی ایرج افشار یزدی پادو تقی زاده سردمدار همه ی تفتین ها و پاد این پادو یعنی باستانی پاریزی. (در آن زمان که هنوز در تهران بودم یعنی تا سال 1333 هنوز این آقای مبلغ اصلاحات ارضی و سپاه دانش و کارمند مجله ی خواندنیهای امیرانی از زیر بوته ها سر بدر نیاورده بود که با او دشمنی و کینه داشته باشم. او فعلاً به ندای فطرت و "جنسیّت" خود به "هم محفلیها" و "همجنسان" خود کمک می کند با آنکه هنوز در "صف نِعال" کسانی است که دل و جان آنان بسمت معبود دیگری غیر از ایران است.در پایان عمر هم قادر نیست تغییر جهت دهد و از دنیای دربسته و خیالی خود قدمی فراتر نهد.)

یا چه بگویم درباره ی آن بهایی زاده ی مازندرانی آقای ع.ن که بمناسبت احترام زایدالوصفم به مرحوم استاد علّامه عباس اقبال که از نوادر زمان ما بودند قلمم از نوشتن باز می ماندئ(سخن در پرده گفتم با حریفان) که او هم دم در آورده است و به این دسته ی مبتذل نگار قائم به غیر پیوسته است و مقدمه نویسی هم می کند و با القاء سفسطه ها، نوشته های حقیر و دیگران را هم به ربودن میدهد تا محملی برای خود بتراشد....

شاید گوشه گیری و سکوت مفرط هم درست نباشد و روزی ناگزیر شوم که برای خدمت به ابناء وطنم بسیاری از نگفتنی ها را که سالها در مخزن دل نگاهداشته ام گفتنی سازم و نهفته های گروه ها و افرادی را که با هم "همسویی سازمانی مخفی کارانه" دارند آشکار سازم ، زیرا به نظر می رسد که بیشرمی بیشرمان حدّ یقفی ندارد و توبه ی آنها چون توبه ی گرگست...

سالهای بین 1320 تا 1333 جز نویسنده ی این سطور اشخاص نادری از کار محافل سرّی اطّلاع و جرأت کلام درباره ی انحرافات آنها داشتند و حتّی بعلّت "مصلحت اندیشی" دوستان جبهه ی ملّی سابق ما که افرادی از این دسته در میان آنها بُر خورده بودند فرصتی پیش نمی آمد که این موضوعات روشن شود.

من از 1319 که با مرحوم علی اکبر دهخدا برای نوشتن لغت نامه همکاری می کردم بمناسبت اشخاصی که آنجا رفت و آمد می کردند ومطالبی که مرحوم ملک الشعراء بهار درباره ی این دسته به من اظهار کرده بود در صدد مطالعه ی بیشتری برای درک اوضاع سیاسی برآمدم. وی آنها را چهره سازان استعمار لقب داده بود. مقالاتی هم در آن روزها نوشتم. همیشه در توطئه ها و دخالتهای دولتین متحابّه (!) روس و انگلیس در ایران مطلب کلاسیک آن بوده است که بتوانند از مقامات دون رتبه ی فروماییه ی سطح پایین و مقامات بالارتبه ی تازه بر سر کار آمده یا تازه به دوران رسیده چگونه بهره برداری کنند و این مطلب خود می تواند در ایران سررشته های بسیاری را بدست بدهد به خصوص در میان اداراتی که به امور کارمندان ارتباط دارند و در آنجا بی سر و صدا یک باند ثابت بعنوان پایگاه همیشه مورد نظر بوده است و این امر از زمان فتحعلیشاه قاجار آغاز گشته است و هیچگاه تعطیل نخواهد شد . هر زمان فردی به این کشور خدمتی کرده و یا استعداد خدمتی را داشته است بتوسّط همین عمّال و چند مأمور آگاهی و خبرچینی ذهنها را مشوّب ساخته با ایجاد راههای کج و برای مقاصد حال و آینده ی خود که تنها برنامه ی آن در محافل آنها مورد بررسی و شور قرار گرفته و از جاهای دیگر بر حسب اهمّیّت موضوع بآنها القاء و املاء شده است شروع به ادبیات سازی می کنند تا ذهنها را آماده سازند. با همین عدّه های معدود تا کنون کار چندین قشون خارجی را انجام داده اند....

این گروه مکتب سرّی همه ی استعدادها را کور می کنند و با خلق آدمکها و ادبیات چی ها و نیز عالِمِ قلّابی تراشیها بتدریج علماء واقعی را طرد و از گردونه بیرون می رانند و با اشغال پایگاههای علمی از رشد وفرهنگ و علوم در ایران جلوگیری می کنند... همه را پایین می کشند تا خود عقب مانده شان در بالا قرار گیرند. جلوی دویدن دیگران را می گیرند در حالی که خود هم قادر به دویدن و حتی راه رفتن صحیح نیستند.
 
در زمان ما سر دسته ی این گروه سید حسن تقی زاده بود. وی یکی از ایرانیان خودفروخته یی بود که از همان صدر مشروطیّت دری به عقب باز کرده و آزادیخواهان را به دام می افکند و خود در همه ی دسته ها و احزاب جای پای خود را برای توطئه باز می کرد. راهِ او راه میرزا ملکم خان ارمنی(ناظم الدّوله و "عقل کلّ" )؛ کلنل روسی میرزا فتحعلی آخوندُف (مبلّغ جدایی آذربایجان از ایران و مانند ملکم و تقی زاده طرفدار تغییر خطّ فارسی به لاتین یا هر خطّ دیگر جهت قطع رابطه ی ایرانیان و مسلمانان با هم و با گذشته ی درخشان خود و محو کلّیّه ی آثار علمی و فرهنگی سیزده قرن تاریخ زنده ی بعد از اسلام و به فراموشی سپردن هه ی آنها ) برادران آقایوفها(آقازاده های خوی عمّال دم پایی روس و انگلیس در آذربایجان و ایران) فروغی و جُز آنها بود.{او (تقی زاده) در آخر عمر چون بدنام شده و مردم دست او را خوانده بودند ،اضطراراً و ظاهراًنظرش را درباره ی تغییر خط عوض کرد ولی به بعضی از پادو های بابی و ازلی و اعضاء محفلش گفت که نظر قبلی او را ادامه دهند. پادوهایش با انعقاد جشن های شاهنشاهی و تغییر تاریخ سال شماری اسلامی و صرف بودجه های هنگفت در داخل و خارج جهت نوشتن صدها کتاب در تأیید سلطنت و نظام موریانه خورده ی آن مدّتی خرگاه سلطنتی را با طنابهای پوسیده نگاه داشتند که در پایان بر سر آنان یکباره فرو ریخت.}
 
خیانتهایی که او(تقی زاده) در به باد دادن معادن و ذخایر زیرزمینی (از قبیل تجدید قرارداد اسارت آور نفت در سال 1933(1313 ه.ش) که بعدها در مجلس شورا به "آلت فعلی" خود اقرار کرد) در مقایسه با آسیب های فراوان دیگر او در جهت اسارت فرهنگی و انحطاط و انحراف تمدّن و معارف حقیقی و سوق دادن افکار به جهت معیّنی که مورد نظر او و منطبق با نقشه های شیطنت آمیز او و مکتب سرّی اوست ، اندکیست از بسیار و قطره ایست از بحار و ذرّه ایست از خروار...او بنیانگزار فوجی از دشمنان فرهنگ ایران و اسلام است که کار عمده ی آنان مانند اسلاف ویرانگر خود همسویی با برنامه های برنامه ریزان و طرّاحان مکاتب سرّی ضدّ فرهنگی و کشتن استعدادها در نطفه ها و توطئه علیه کسانی است که از آخور سیاسی آنها تغذیه نشده اند و نیز از مأموریتهای آنها زشت کردن زیبایان و زیبا کردن و وسمه کشیدن به ابروی سیاهکاران "هم محفلی" خود است که دست آنها را برای اجراء هر جنایتی باز گذارند. و همچنین سوق دادن مخلوقات خود و بیخبران به جلافت و بی بندوباری و ربودن آثار دیگران و آنها را در قالبهای خود ریختن و کج کردن راههای مستقیم و راستین نیز از امور تخصصی آنهاست...

پدر یکی از پادوهای تقی زاده دکتر(!)محمود افشار یزدی است و او همان کسی است که با الهام از اهریمن جاده صاف کن رضاخان و از دوستان و مأموران اردشیر جی پدر شاپور ریپورترجی در دستگاه او در هند بود.
 
در زمان طرح تحمیل رضاخان بر مردم ایران وی در مجلّات آن روزی (کاوه) می نوشت:
ایرانیان که فرّ کیان آرزو کنند
باید نخست کاوه ی خود جستجو کنند

...او هم مانند پسرش ایرج در وابستگیهای عملی و لفظی گستاخ بود بقول مولانا : ما در این انبار گندم می کنیم
گندم جمع آمده گُم می کنیم
می نیندیشیم آخر ما بهوش
کین خلل در گندمست از مکر موش
موش تا انبارما حفره زدست
از فَنَش انبار ما ویران شدست
اوّل ای جان دفع شرّ موش کن
وانگهان در جمع گندم جوش کن

پسر محترم او در تمام دوران شاه و پادوی برای جشنهای شاهنشاهی و" تقی زاده نویسی" و خط دادن به ساواک و جعل اسناد بکمک ساواک و بهمراهی دو تن از "هم محفلی" های خود علیه بسیاری از دبیران و استادان و مردان وطنخواه خودداری نکرد...
پس از انقلاب هم چون نمی توانست با آن سوابق به روحانیون نزدیک شود برای آنکه بهانه ای بیابد و سوابق شاه پرستی و ماسونی و ساواکی و پادوی خود را کمرنگ کند و با دوستان ما نزدیک شود یک شبه طرفدار مصدق هم شد...او ... با کمک عناصرهم محفل خود موجی از مغالطه و سفسطه و خیانت و سرقت ادبی و خرابکاری را در امور انتشاراتی در سالیانی که برای دیگران پرونده سازی میکرده است تا خود یکّه تاز میدان شود براه انداخته است...

اینست نمونه ی پرورش یافتگان محافل سرّی که در همه ی انقلابات و دگرگشتگیها با تعویض لباس و گریم و چهره آرایی جدید و زیرابرو برداشتن و چون آن بت عیّار هر لحظه بشکل و برنگی درآمدن وارد صحنه ها می شوند..

روزی مرحوم اللهیار صالح بطور شوخی به من گفت" مرحوم مصدق خیال کرده بود که قنسولگری های انگلیس را در ایران تعطیل کرده است {در حالیکه}منابع و تفتین کنندگان آنها همین ایرج افشار ها و ... بوده اند"... مطالبی دیگر هم در این باره گفت که فعلاً نیازی بگفتن آنها نیست.

بد بختانه اجل آن کوه وقار و مقاومت و مرد پُر درایت را مهلت نداد و با آنکه در آغاز انقلاب بنا بخواست وزیر امور خارجه و موافقت آیت الله العظمی خمینی از او تقاضا کردم که سفارت کبرای ایران را در واشنگتن بپذیرد وی در عین تأیید انقلاب و این نهضت مردمی کبر سن را دلیل آورد و نپذیرفت ولی قول داد همراهی کند.... برعکس من هیچگونه آشنایی با علی پاشای صالح برادر او که دوستان دیگری غیر از ما داشت نداشتم و حتی یکبار هم او را ملاقات نکردم...

دکتر قاسم غنی – کارگزار شاه هم مانند سایر اهل محفل معبود پادوهای تقی زاده است .او هم بهمان وضع محمود افشاریزدی دچار شد.... نوشته ی او در باره ی حافظ {امّا} محققانه است...

بطور خلاصه باید گفت که از زمان میرزا صالح شیرازی و میرزا ملکم خان الی یومنا هذا که خوشبختانه دوران رقّاصی پادوهای تقی زاده بپایان رسیده است همیشه به مردم دروغ گفته اند. یک اقلّیّت از خود راضی و سبکسر با پیوند به سر نخهای برون مرزی مجال رشد فکری و فرهنگی را به دیگران نداده اند و خود نیز به جایی نرسیده اند... ما مجال نیافتیم که خود را جمع و جور کنیم و کوششهای علمی چند قرن گذشته ی خود را رها نکنیم. اگر هنوز هم چیزی مانده است از تصدّق سرِ فرهنگ اسلامیِ ماست که هر چند بر آن کلنگ و تیشه زنند استحکامات آن فرو نخواهد ریخت و بکلّی ویران نمی شود.

برنامه های دراز مدّت موریانه وار آرام آرام و غیر مرئی "محافل سرّی" بکار خود ادامه میدهند ولی آنطور نیست که هر چه بخواهند همانطور شود.

خوشبختانه هنوز مردمی و جوانانی و عقلائی در گوشه و کنار وجود دارند که از منبع این بیحاصلیهای فرهنگی و وابستگیهای طولانی اطّلاع داشته باشند و دُم خروسها را که از جیب این پادوهای سرگردان و امانده و به انتهای خط رسیده که همه مهره های سوخته ی استعمارند بیرون آمده است مشاهده کنند و در دام تلبیسها نیفتند.دیر یا زود یک خانه تکانی فکری و فرهنگی به دویست سال نیرنگ و معرکه گیری های شبه تنویری و روشنفکری معلولان مغزی پایان خواهد داد...
هنوز صبح امید و بهار صحراهاست
هنوز غرق گل و سبزه کوهسارانست
هنوز زندگی و آرزو و کوشائیست
هنوز مشعل فرزانگی فروزانست

همینکه آیت الله العظمی خمینی از تبعید ترکیه به نجف اشرف آمد به دیدنش رفتم و پس از چندین بار ملاقات بسیار امید وار شدم که دنباله ی رهاجوئیها از سر گرفته خواهد شد و این چراغ فروزان افروخته خواهد ماند.در هنگام اقامت ایشان هم در پاریس نظر به ارادت من و محبت معظّم له کارهای دانشگاهی را موقّتاً تعطیل کرده و تمام وقت ... در نوفل لوشاتو آنچه در استطاعت ... برای بثمر رسیدن انقلاب انجام.. که تفصیل انرا در جزوه ی خاطرات نوفل لوشاتو نوشته ام. بنی صدر بندرت روزها در آنجا آفتابی می شد و بعضی شب ها دیر وقت خدمت امام می رسید بطوریکه دوستان دیگر ما هیچوقت در روز او را نمی دیدند و رابطه هم زیاد نبود. پس از بیست و چهار سال مهاجرت و تبعید اجباری با همکاری قطب زاده (که مرحوم مهدی عراقی را هم برای ترتیب امور مالی آن با خود بردیم ) به کمک دو تن از وکلای فرانسوی پس از مأیوس شدن از موافقت هواپیمای سوئیس اِر که قبلاً شخصاً اقدام کرده بودم بالأخره هواپیمایی را از اِرفرانس اجاره کردیم و در تاریخ 12 بهمن ماه 1357 با "پرواز انقلاب" با قریب بیست تن از دوستان و یاران آیت الله و عدّه ی زیادی از خبرنگاران و روزنامه نویسان خارجی به تهران آمدیم.
در درون هواپیما هنگامی که از فراز کشورهای اروپایی پرواز میکردیم به قسمت جایگاه خبرنگاران که چند نفر آنان را ترس برداشته بود و تصوّر میکردند که ممکن است هواپیما را در هوا بزنند به دستور امام رفته و آنها را تقویت روحی کردم. فردای آنروز فیگارو و بعضی دیگر از جراید غربی مطالب مرا در جراید خود منتشر کرده بودند.
یکی از خبرنگاران از آیت الله سؤال کرده بود که در حال که به تهران مراجعت می کنید "چه احساسی دارید؟" آیت الله العظمی که بروحیّه ی ایشان آشنایی داشتم که نه در شادیها و پیروزیها و نه در غمها و شکستها خود را نمی باخت در پاسخ گفت "هیچ" . یعنی من خود را گم نکرده ام و اظهار شادمانی هم برای پیروزی خود نمی کنم و از خطرات احتمالی فرود آمدن هواپیما در تهران هم بیمی ندارم. این بود خلاصه ی پس و پیش و مفهوم سخن ایشان... ولی بعدها عدّه ای اشتباهاً این کلمه را که در حکم یک جمله بود بنوع دیگر تعبیر کردند که با حقیقت وفق نمی داد. بنظر آنها گویا مقصود این بوده است که من اهمّیّتی به ایران و مردم نمیدهم ؛ در صورتیکه این تعبیر و تفسیر غریب و مغرضانه خطای صرف و اشتباه محض است و هیچ عاقلی نمی تواند تصوّر کند که پس از آن همه خون جگر خوردنها و فعّالیّت ها کسی چنین مطلبی را ادا کند . من حتّی اگر در حقّانیّت و اصالت مردمی آن انقلاب تردید داشتم و نیز این کلمه را از زبان شخص دیگری شنیده بودم که برای مقاصد دیگر به ایران می رفت باز هم باور نمی کردم که آن شخص علناً خود را نفی کند و بگوید که هیچ احساسی برای وطنم یا امتم ندارم.گویا در آن موقع و بعدها این مطلب از طرف رسانه های گروهی توجیه نشد و بمناسبت کثرت مطالب و موضوعات دیگر درباره ی آن سکوت شد . ..

چون در میان آنانکه در معیّت آیت الله العظمی با هواپیما به ایران مراجعت می کردند از لحاظ طول سالهای مهاجرت و تبعید من قدیم تر و مقدم تر بودم ... و هواپیما را من اجاره کرده بودم شخص امام و دیگران به من محبت فراوان داشتند. آیت الله روزی در نجف به من اظهار کرده بودند که خیال نمی کردم هنوز کسی باقی مانده باشد که زبان فارسی را به درستی و خوبی شما بنویسد. بعد گفتند که کتابهای شما را به کتابخانه نجف و کربلا ...دادم... آقای شهاب اشراقی ... با آنکه اهل مجامله و زبان بازی نبود در نوفل لوشاتو به اغلب دوستان گفته بود که فلانی استاد و شخصیّت علمی جهانی و دانشگاهی ماست. بخصوص آنکه قسمتی از مقالات و کتابهای علمی او درباره ی اسلام که به زبانهای خارجی نوشته است شهرت دارد... آقای اشراقی می گفت آیت الله گزارشهای روزانه ی شما را در باب تفسیر اوضاع و سیاست جهانی و اظهار نظر های سیاستمداران درباره ی جنبش ما را با دقّت و علاقه نگاه می اندازند.

با آنکه از آیت الله تقاضا کرده بودم که اینجانب را از کارهای اجرائی معاف بدارد ، معذلک به امر وی و پیشنهاد وزیر خارجه و خواست رئیس دولت موقّت بعنوان نخستین سفیر کبیر دولت جمهوری اسلامی در مسکو و کشور مغولستان مأموریّت یافتم و رهبر انقلاب هم حکم را توشیح و امضاءکرد...

نه تنها نخستین سفیر ایران در مسکو بلکه نخستین سفیر منتخب انقلاب بودم. قریب سه سال هم در آنجا ماندم که ماجراهای آن و شرح اقداماتم به تفصیل نگاشته شده است.جلد اوّل.. در 700 صفحه در سال 1362 در انتشارات امیر کبیر بطبع رسید.

در نتیجه ی اقدامات قریب به موفّقیّتی که در مورد استفاده از کلّ دریای خزر که جز بخش اندکی از آن بقیّه عملاً نصیب دولت روسیه شده بود و من مصرّاً مشغول استرداد آن و طالب بهره برداری کامل و عملی کشتیرانی ایران در بحر خزر شده بودم و نیز بمناسبت بلا موضوع گذاشتن ( و در حقیقت لغو ) دو مادّه از قرارداد 1921 ایران و شوروی که به زیان ایران بود ... وهمچنین بمناسبت تعطیل قنسولگری یا خانه ی جاسوسی شوروی در رشت و جاهای دیگر و دهها اقدام وطنخواهانه و آگاهانه روسها علیه من به سم پاشی دست زدند و هنگامیکه در کرملین با حضور هیأت نمایندگی ایران (دکتر شریعتمداری ، دکتر سوش و جلال الدین فارسی) از مجهّز و مسلّح شدن عراقیها بدست روسها و عدم تعهّدات روسها نسبت به ایران اظهار نارضایتی کردم. معاون برژنف و همراهان او به من اعتراض کردند که شما تحت تأثیر تبلیغات سیاسی آمریکائید و این مطالبی که می گوئید تکرار ساخته های امریکا و دنیای غرب علیه ماست (که آقای فارسی در پایان کتاب خود موسوم به جامعه ی هشت طبقه ی تولید چاپ کرده است.)

این امور سبب حسادت و تحریکات میر حسین موسوی نخست وزیر نالایق ایران شد که در آن روزها تصوّر میکرد که من نخست وزیر خواهم شد و این خبر را یکی از کارمندان بیت امام به او رسانده بود در صورتیکه من به فرزند امام خمینی گفته بودم که نه تنها قصد پذیرفتن هیچ مسئولیّتی را ندارم بلکه بزودی هم از سفارت استعفا می دهم که به کارهای علمی مورد علاقه ی خود بپردازم و سه بار هم استعفا دادم و آیت الله قبول نفرمودند و گفتند "نه بمانید"
 
 

دو باره همان تحریکات همان تفتینات و همان صحنه سازی های قبل از انقلاب تجدید شد و اگر در طول 24 سال گذشته ناکسانی چون پادوهای تقی زاده که سانسورچی دستگاه سلطنتی و محافل خود بودند به شایعه پراکنیها و پرونده سازیهای ساواکی می پرداختند،این بار جانوران خلق السّاعه ی دیگری نظیر میر حسین ها ... بر عدّه ی کفن دزدان نخستین افزوده گشته بودند و یک مرد عقده ای کم سواد(متظاهر به مارکسیستی اسلامی و در باطن همه جا فروخته شده) که سرعملگی جهت آسفالت خیابان ها هم برای او زیاد بود از مرگ بهشتی و رجایی که لابد و به دلایلی که در موقع خود خواهند گفت بی دخالت نبوده است و گویی پشت در ایستاده و منتظر این حوادث بود استفاده کرد و نظیر هویدا که سیزده سال بر سر کار ماند او نیز هشت سال در ایران پر آشوب و جنگزده با ریا و موشمردگی و آب زیرکاهی و گردن کجی و چون مادرمردگان در آخر صف روحانیان خدمتکارانه و چاپلوسانه ایستادن باقی ماند و هر که یک سانتیمتر قدّش از او بلندتر و یک ذرّه شعور و سابقه و اخلاص در عمل و دانشش بیشتر بود بنحوی از انحاء همه ی درها وحتّی در خانه و بیت امام خمینی را بروی او بست و با یک اکیپ امنیّتی ساواکی قدیم توده ای و متخصص در پرونده سازی ....آنانی را که احتمال میداد یک روز رقیب او یا منشأ خدمتی شوند... نابود ساخت. هویدا اگر چه خائن بود معذلک سواد داشت ولی این یکی جهالت و دنائت و خیانت را با هم در وجود پر عقده ایش سرشته و انباشته بودند.
 

از قبل از انقلاب، ساواک او(میرحسین موسوی) و همسرش را (خانم درباری زهره کاظمی[حدّاقل با نام های مستعار زهرا رهنورد و زینب بروجردی]) همکار خانم لیلی امیر ارجمند و آماده کننده ی دختران شایسته و ملکه های زیبایی در آب نمک گذاشته بود و توانست او را به روحانیون قالب کند و زنش را به بیت امام بفرستد و با آنها رفت و آمد کند. این خانم محترمه با نوشتن شرح حال های کاذبانه ی قلّابی بی امضا و در حقیقت به قلم خود در جراید که در شب انقلاب بر خود نام زهرا رهنورد نهاده بود ، شوهرش را به وزارت رسانید و تبدیل به یک شاعره ی سبک جدید (با شعر بی وزن و بی قافیه و بی معنی در مورد او) گردید.
"حسین رهجو" یا همان میر حسین موسوی با جهالت و بی کفایتی و فرصت طلبی بمناسبت آنکه مرد حقیر و وابسته یی بود آنهمه ظلمها کرد و خانواده ها را پریشید و لابد کسانی که آن روزها شاهد ماجراها بودند روزی فرصت خواهند یافت که همه ی مشهودات خود را منتشر کنند چنانکه در زندان اوین مردان آگاه و فاضلی را دیدم که بدین امر توجه کرده بودند. طومار "رهجویی و رهنوردی" درهم نوردیده شد ولی سایه یی از بدبختی و ابتذال و جهالت و کذب بجای ماند و این نتیجه ی سپردن کارهای بزرگ بافراد کوچک است و همه ی دست اندرکاران معتقد بودند که این کار برای میر حسین موسوی زیاد است و او ظرفیّت و استعداد و آگاهی چنین کاری را ندارد.
 

میر حسین یک مرد مقاطعه چی پول جمع کن و مدیر شرکت مقاطعه کاری سمرقند و نیز یک مؤسسه ی تجارتی دیگر بنام انتشارات قلم ( منشعب از انجمن قلم درباریان برای ایز به گربه گم کردن) آنهم با نام مستعار حسین رهجو بود.
او فرزند یک چای فروش است که بعدها چای های بازار را با تردستی و بنام کارشناس چای در انحصار خود و یاران وشرکاءخود قرار داد و به او لقب سلطان چای در ایران دادند.
او توانست به کمک همان محافل سرّی خود را به روحانیون بچسباند و در درون آنها رخنه کند و منشأ آنهمه خیانتها شود ... و در پایان هم جام زهر را به ولینعمت خود (امام خمینی که قطعاًبه او ایمانی هم نداشته است) بنوشاند.

 
دوباره کارخانه ها را{اشاره به صنایع سنگین}بستند و دکان خرده فروشی باز کردند و خدا می داند که اگر روزی پرده از کارهای میر حسین بردارند چه حقایق تلخی روشن شود که روی شاه و همه ی نابکاران تاریخ را سپید خواهد کرد... مسئولان فعلی(لطفاً در تاریخ نگارش متن که 1370 ه.ش.است دقت شود.) پس از اصلاح قوانین و حذف پست نخست وزیری توانستند این انگل را که چون کَنه به میز نخست وزیری چسبانده شده بود از جای بکنند و از سر خود وا کنند.

 
در نامه ای که بعنوان "میگ و میخ" درباره ی خیانتهای او جهت اطلاع آیت الله العظمی خمینی و فرزند او و سایر مسئولان فرستادم و نیز در تلگرامهایی که راجع به سیاست غلط اقتصاد دولتی او که کپی از سیستم کمونیستهای شوروی بود برای آنها فرستادم باعث شد که میر حسین بوسیله ی تیم اراذل و اوباش خود در هنگامی که کاندیدای ریاست جمهوری(آنهم برای ایجاد امکان بیان مظالم در تلویزیون و نه واقعاً ریاست جمهوری) شدم مرا تهدید به استعفا کند و چون پیشنهاد کاندیداتوری را پس نگرفتم به اکیپ امنیّتی و اطّلاعاتی خود در نخست وزیری مأموریّت داده بود که مرا در حادثه ی اتومبیل رانی نابود کنند. ماشین پیکانی که در آن سوار بودم داغان و قطعه قطعه شد ولی من جان بسلامت بردم و تنها یک هفته بستری شدم و چون نمردم بدون هیچگونه علّتی پس از آنهمه خدمات مأموران میرحسین با چند کامیون پِر نفر بشهرک اکباتان برای دستگیریم آمدند که اگر مقاومتی شود تیراندازی هم بکنند. یعنی یک قشون آورده بودند که پشه ای را اعدام کنند . ولی من هیچ مقاومتی نکردم و مرا به زندان ویژه ی نخست وزیری بردند که نه ماه در آنجا با شرایط غیرانسانی در زیر بند و شکنجه و 23 ماه در زندان اوین(که جز شش ماه آخر آن 26 ماه در زندان اوین بسر بردم ) نگه داشتند و در آخر هم نادم شدند و پس از یک معذرت خواهی تشریفاتی آزادم کردند و کلِّیّه ی حقوق سفارتم را هم تا شاهی آخر پرداختند.پس از چند سال سرگردانی با تقاضای بازنشستگی و موافقت وزارتخارجه و چندین ماه تلاش برای خروج از کشور بصورت قانونی و با گذرنامه ی ملّی خودم دوباره در سال 1367 به تبعید گاه نخستین خود بپاریس برگشتم که قریب 24 سال در آنجا بکار تحقیق و علم پرداخته بودم و مجدّداً بتحقیقات علمی سابق ادامه می دهم.
میرحسین هم یکی از شاگردان مکتب همین پادوهای تقی زاده بود. منتها با ریاکاری و بشکل متظاهر به اسلامی آن . و اگر این باند (دسته) سرسپرده ی ملکَمی از من خطایی باندازه ی یک اَرزن یافته بودند نه تنها دلِ هم سویان محفلی خود را خوش کرده بود بلکه آنرا به بزرگی کوه دماوند و به بلندی قلّه ی الوند اگراندیسمان کرده و مرتکب جنایت دیگر می شد ، چنانکه با دیگران که نتوانستند از خود دفاع کنند کردند و بار مظلمه را بدوش کشیدند.
 
 آیت الله العظمی خمینی هم معلوم شد که...از زندانی شدن من اطّلاعی نداشته است و به آقای احمد خمینی هم صادق خلخالی و میرحسین اطّلاعات کاذبانه داده بودند...(بعدها با اطلاع رسانی به امام) ...حجه الاسلام موسوی زنجانی و نماینده ی امام (حجه الاسلام انصاری که ضمناً هم دوست میرحسین بود ) به زندان روحانیت که در آنجا در بند بودم به عیادتم فرستاد و قول دادند که پوزش خواهی و جبران شود...
خروش سیل حوادث بلند می گوید که خواب امن درین خاکدان نمی بینم

{نقل از کتاب فرهنگ نام های پرندگان در لهجه های غرب ایران ( پاریس 1396 ه.ق):}
اعمال عاملان تسلیم با همه ی تردستی و چابک کاری و ویرانگریشان از دیدگاه تیز بین عدّه ای از آگاهان نیز برای مدّتها پنهان نخواهد ماند. عده ای برای "تغییر خطّ" اذهان و سنّتهای شبه علمی را آماده می سازند و عدّه ی دیگر بقصد کینه ورزی به بزرگترین راه کمال و غایت خلقت و بشارت بشریّت یعنی ظهور اسلام که تقویم هجری (نقطه ی آغازین آزادی اندیشه ها ، اعتلاءمقام و ارزش انسانی ، و پایان عدم تحرّک و فلج زدگی فکری ) یادآور و سال شمار آنست برای تبدیل آن به تقویم شاهنشاهی که در حقیقت در حکم از قبر بدر آوردن اجساد پوسیده و استخوانهای بی حرکت و خاطره انگیز دوران تاریک فکری و اعصار جهالت قبل از ظهور دین مبین اسلام است در تلاشند. دسته ی ثالثی از شرق شناسان و"ایران شناسان وطنی" و اسلام شناسان صهیونیست و ماسون زده برای نابودی اسلام از دل و جان می کوشند ولی هیهات هیهات لما توعدون.
 
خواست خدا برتر از اندیشه های نارسای آنانست و این اعمال که بعد از جنگهای صلیبی آغاز شده است هرگز راه بجایی نبرده است و برای آینده هم نتیجه بخش نخواهد شد" انّا نحن نزّلنا الذّکر و انّا له لحافظون" .

عمّال سانسور که در خدمت استبداد و استعمار در تحت اشکال گوناگون آنند و بخصوص آنان که مأمور کنترل نوشته ها و حرکات جنبش های آزادی بخشند، از یکی دو قرن پیش با توطئه ی سکوت و یا تحریف و یا با در قالب خود ریختن و سرقت آثار کسانی که در تبانی های آنها شرکت ندارند بشغل شنیع و دنائت آمیزخود در ایران و سایر کشورهای اسلامی اشتغال دارند، با تمام نیرو به جهت دهی های ساختگی و وابسته ساز و فاسد تخریبی خود به قصد انهدام فرهنگ ایران کوشایند. این انحرافات لغزش آور نهانکارانه و دنیّ طبعانه آتش نوعی ملّیّت پرستی تجزیه طلبانه برای روزهای دلخواه استعمار را – که ذاتاً غیر انسانی و وحدت شکن و روی بانقراض است - تیز میکند. این گونه برنامه ریزیها و "عافیت اندیشیهای استعمار" عمیقاً ضد اسلامی و یخ زده است اگر چه به خیال آنها فلج سازنده ی حرکات پر بروبار و سازنده ی مردمی است.

برای ممانعت از هر گونه شکوفایی سالم بتدریج و با حیله و نیرنگهای تجربه شده و ذخیره شده ی در انبان استعمار می کوشند که علماء واقعی را از صحنه بدر کنند و با تعویض لباس ( ولی همیشه وفادار نسبت به استادان اعظم حلقات توطئه گرانه ی جهانی خود ) در تمام انقلابات و دگر گشتگیهای سیاسی نظیر تقوی ها ، فروغی ها، حکمت ها ، تقی زاده ها و شاگرد پادوهای فعلی و بعدی آنها حاضر باشند.

با وجود کلّیّه ی تضییقات و فشارهای متنوّع و دام گستریها و نیرنگ زنیها و تهدیدات و تطمیعات شعبات رنگارنگ نیروی جهانی اهرمنی در تمام طول مدّت این روزهای سخت(یکی دو قرن اخیر) که مردم ستم کشیده ی ایران را بسرحدّ صحرای عدم کشانده اند با هیچ بنیاد سلطنتی و دولتی و با هیچ دسته و گروه علنی ، نهانی یا در خفا برنامه گیرنده و مورد تأیید آنان همکاری و همفکری و همگامی نکردم. در ازاء، همیشه با آغوش باز هر گونه حرکت و جریان آزادی بخشانه و بیگانه با تعصّبات و مخالف با غرور خرافه آمیز تخیّلات نژادی و قبیله ای را استقبال کرده ام .

آنان که مبلّغ اهداف رذیلانه و جاهلانه ی دیگرانند و برای خرابی خانه ی خود و آبادی دیگران می کوشند و نیز برای نیل به مقاصد الحادی و ستمگرانه ی غیر انسانی خود هر نوع وسیله را مشروع می انگارند و در همه جا رخنه می کنند قطعاً بسر منزل مقصود نخواهند رسید و روزی چهره های کریه آنان بر همگان مکشوف گشته و بحیات فکری آنان پایان داده خواهد شد.... مکتب سرّی استعمار (مکتب پلید ملکم- تقی زاده و پادوهای آنها که در اسارت فرهنگی و انحطاط آور فکری و به باد دادن معادن و ذخائر زیرزمینی ایران و در سراشیب قراردادن روند دینی و اخلاقی مردم طراحانی تردستند) در این دو قرن اخیر با خلق این گونه آدمکها و "ادبیات چی ها" و نیز با "عالِم قلّابی تراشی ها" ، خواسته اند بتدریج علماء واقعی ایران را طرد و از گردونه بیرون رانند و با پر کردن جاهای خالی با این نوع افراد از رشد فرهنگ و علوم در ایران جلوگیری کنند و نیز برای انحراف تمدّن و معارف حقیقی جامعه و سوق دادن افکار به جهت معیّنی که مورد نظر و منطبق با نقشه های شیطنت آمیز وطویل المدّه ی جهانی آنهاست استعدادها را در نطفه بکشند و طبایع را به جلافت و بی بروباری و تملق گوییهای دنی طبعانه کشانند و نهال علم و معرفت را در ایران بخشکانند... اینهم یکی از ناخوشیها و نشانه های انحطاط اخلاقی و علمی زمان ماست که عده ای ناجوانمردانه و رذلانه حاصل کار و زحمات مادی و معنوی دیگران را میدزدند و لابد راه آسان و میان بر می یابند و یا بقول فرعون زمان "بدین وسیله از راههای بیواسطه تر و کوتاه تر در نیل به هدف اصلی خود می کوشند." ...

{نقل از کتاب مجملی از تاریخ ایران و زبان فارسی فروردین 1385 پاریس:}

...با شناخت تحقیقی که از تاریخ و ادب و زبان ها و نیمه زبان ها و گروههای قومی و فکری و جا بجایی جمعیّت ها از این مملکت دارم به اضافه ی آنچه در حیاتم به چشم خود دیده و احساس کرده ام و در طول شصت و پنج سال تجربه در تحقیق و تدریس و تألیف ( که زمینه ی اصلی مدیریت ها و مشاغل اصلی من در وزارت فرهنگ و وزارت امور خارجه نیز بوده است) مشاهده کرده ام ...بدین نتیجه رسیده ام که شبکه ای از مأموران و "مأذونان" استعمار فرهنگی به وسیله ی جناح هایی در درونِ نظام های سرِ کار (به خصوص از زمانِ آخرین نظام سلطنتیِ وابسته) مأموران شِبه فرهنگی خود را جاسازی کرده اند.
اینها آخرین ادامه دهندگان یک شبکه ی استعماری فرهنگی دویست ساله اند و نمایندگانِ آن زمانِ ما پادوان راهِ غدر و فساد مَلکَم خان ارمنی ناظم الدّوله و تقی زاده ها و شریف امامی ها بوده اند که اکنون در چهار گوشه ی ربع مسکون جهان (بویژه در ایران و آمریکا و اروپا) تخته پوست پهن کرده اند و فرهنگ غنی و عزیز ما را با ظاهری فریبنده و بَزَک کرده به کوره راههای اضمحلال و انقراض می کشانند...
 

...من خود هنوز اعلامیّه هایی که هواپیماهای انگلیسی بر سر مردم بعضی از شهرها و تهران ریختند به یاد دارم که در آن دولت انگلستان اظهار می داشت که ما او را سر کار آوردیم ولی چون به آلمان ها نزدیک شد او را برداشتیم. من در همان روز سه برگ از این اعلامیه ها را جمع کرده بودم. یکی از آنها را به سید احمد کسروی که در آن زمان استاد تاریخ ما در دانشکده ی معقول و منقول بود و یکی دیگر را بعدها به مرحوم ملک الشعرای بهار که استاد من در دانشکده ی ادبیات و دانشسرای عالی تهران بود دادم و یکی را هم در نزد خود نگاه داشتم.
 
متأسّفانه به علّت حوادث زمان و در بدری هایی که شاه ... ایجاد کرد این ورقه در هنگام هجوم مأموران امنیّتی او و نیز پس از انقلاب در هنگام سر وزیری یکی از کسانی که برای انقلاب سفید شاه تربیت شد و پس از شهادت و سوزاندن محمد علی رجایی به مدّت هشت سال با نیرنگ و ریا کاری و کمک محافل تفتین و تسلیم بر سرِ کار ماند همراه با بسیاری از مدارک دیگر به تاراج رفت.

چون در اغلب نوشته های خود دانشجویان جوان را از وارد شدن در خطّ آنها و محافل زیرزمینی بر حذر داشته ام به خیال خود اثرهایم را به خصوص در ایران سانسور و بایکوت کرده به دست کتابداران یا کتاب شناسان قلّابی آنها را از کتابخانه های ایران برچیده اند...

... منِ حقیر ضعیف محمد مُکری که با رگ و پوست و گوشت و استخوان این خطر را حس کرده ام با همه ی موانع که در راهم ایجاد کرده اند مع ذلک ناچار و یک تنه توانسته ام در حدّ خود انجام داده ام ...

...نام های سر دسته هایِ بدنام این گروهک فرهنگی استعمار را ...دیگران در فبل از انقلاب و در آغاز انقلاب در مجلّدات عدیده منتشر کرده اند. به سهولت می توانیم آنان را که در خطّ سخیف مزدوران و پادوهای برون مرزی و درون مرزیِ استعمار گام بر میدارند بشناسیم و از روابط فکری (و در نتیجه از تشکیلات سرّی و مخفی اهرمنی آنها ) آگاه شویم. آنها تنگاتنگ و پشت در پشت به هم چسبیده اند و در نقشه های مخرب بیگانگان ذوب شده اند. راهِ آنان و برنامه های سیاه آنان حکایتگر تبه فکری و تبه کاری و کارنامه ی سیاه آنان است. ولی آنها آن قدر ترسو و ناتوانند که خود را در لا به لای هزاران پوشش نمدین پنهان می کنند و برای آن که در همه جا رخنه کنند و همه جا را چرکین کنند چهره ی وافعی خود را نمی نمایانند... نیازی به تکرار نیست که نام آنان زیاد برده شود و بدین وسیله مزد بیشتر بگیرند و بعضاً جیب خود را از ثروت های هنگفت ناروای حیفا و عکّا و سایر مراکز جاسوسی ینگه ی دنیا و نظائر آنها بینبارند و اندکِ ناچیزی از آن را به این و آن بخشند و به مصرف مهمانی ها و مجالس اُنس و عشرت رسانند.

.. در برابر این همه ستم ها و بلاها که دو دولت روس و انگلیس بر سر ایران آوردند و زبان فارسی را در بیشتر مناطق تحت نفوذ خود برچیدند ادوارد براون انگلیسی مؤلّف تاریخ ادبیّات ایران که می گوید زبان فارسی و ایران را دوست داشته است سکوت کرد و تنها در یک مورد به یاد ایران افتاد و دخالت کرد آن هم وقتی بود که فرمان تکفیر تقی زاده از طرف علماء دینی و وطندوستان ایران صادر گشت.
 

براون که تقی زاده را از عاملان استعمار انگلستان می دانست مداخله کرد و به بعضی از سران عشایر و به چند تن از علماء مثل آخوند ملّاکاظم خراسانی نامه نوشت و لغو تکفیر او را درخواست کرد.ولی کسی موافقتی نکرد. مع ذلک به قول ملک الشعرای بهار دوباره تقی زاده را به ایران آوردند که رئیس مجلس سنا و آفریننده ی گروهی از دشمنان زبان و فرهنگ ایران و اسلام گشت که پایه های استقلال و هویّت ایران را موریانه وار ریشه کن کنند... ولی هیچگاه عالیجناب ادوارد براونِ فارسی دوست به برچیدن زبان فارسی در هند و افغانستان اعتراض نکرد و دلسوزی ننمود. ....
...روش های پرده پوشانه و متقلّبانه در چاپ کتاب های اعضاء شبکه ی استعمار فرهنگی از تخصّص های فرد هزار چهره ای به نام ایرج افشار و همکاران بخت برگشته ی اوست که تقریباً در تمام عمر مؤسّسه ی نشر دانشگاه را غاصبانه و با کمک دستگاههای پلیسی خارجیان به یدک می کشیده است.و چون عامل سانسور بوده است از انتشار کتاب های مفید جلوگیری می کرده است و همه را در انحصار همدستان بی سوادتر از خود نگاه می داشته است.پس از انقلاب هم این "پُستِ تمام عُمری شده" که از امتیازات شغلی استعماری این فرقه است به مدّت بیست و هفت سال قُرُقِ پتیاره ی بی سواد مبتذل دیگری شد که مانند شخص قبلی از اعضای شَبَکه بود و نَصر پورجوادی نام داشت ...
 


 
خواهرزاده ی میرحسین موسوی که قبل از انقلاب حسین رهجو نامیده می شد بود که شعبه ای از کلوپ قلم مشکوک را اداره می کرد و در شب انقلاب او و زنش نام خود را برای بهره برداری و مأموریّت ها.. تعویض کردند.

زنش زُهره ی کاظمی (از همکاران سینه چاک لیلی امیر ارجمند و فرح دیبا) و از گردانندگان انتخاب خوشگلترین دختران به نام دختر شایسته بود که پس از انقلاب متأسّفانه ...عدّه ای از کاربه دستان{مسئولین پیرامون امام(ره)} را ریا کارانه فریفتند...
فرح و لیلی امیر ارجمندی
 
 

{ گلپور: توضیحات موجود در رسانه ها پیرامون لیلی جهان آرا(امیر ارجمندی) :}

فرح دیبا (همسر رسمی آخر ستمشاه در فرانسه سه دوست جدید به نامهای لیلی امیر ارجمند و کریم پاشا بهادری وفریدون جوادی) برای خود یافت.

لیلی امیر ارجمند بعدها در کاخ پهلوی به جرگه دوستان دربار، و سپس همه کاره فرح در کانون پرورش کودکان در آمد. لیلی امیرارجمند از مبتذل‌ترین زنانی بود که مظهر فساد دربار بود. مادر محمد رضا در توصیف خانم امیر ارجمند می‌گوید: "این خانم یک زن بی بند و بار و آزاد از هر نوع قید و بند بود ... گاهی اوقات ده، پانزده، بیست زن از کارکنان دربار و ندیمه ها و خدمه و دوستانش را لخت، لخت مادرزاد می‌کرد و در استخر کاخ بدون هیچ پوششی شنا می‌کردند. یک مرتبه آقای صاحب اختیار سرپرست خدمه‌های کاخ در مورد این عمل به لیلی اعتراض کرد و گفت: این کار در جلوی کارگران کاخ خوب نیست. لیلی گفت: بگذار نگاه کنند برای سوی چشمشان خوب است."

لیلی امیر ارجمند می‌گفت: " اگر آدم‌ها در حضور هم معاشقه، مغازله و زناشویی کنند، لذتش دو چندان می‌شود و خودش همیشه مجالس چند نفره راه می‌انداخت و گاهی که مرد کم می‌آوردند از همین خدمه دربار صدا می‌کردند و می‌بردند به داخل محفل خودشان."

شوهر لیلی امیر ارجمند حسین علی از او بی غیرت‌تر بود، « هر وقت مردی زنش را می‌بوسید او مؤدبانه تشکر می‌کرد. »

مادر فرح از فساد این دوست شبانه‌روزی فرح تعجب می‌کند و می‌نویسد: « البته من از بی پروایی جنسی لیلی ناراضی بودم، به ویژه در مسافرت‌های نوشهر و کیش عادت داشت بدون هیچ پوششی وارد دریا شود و برایش اهمیتی نداشت که ده‌ها نفر نگهبان و گاردی ها دارند او را تماشا می‌کنند.»

خانم امیر ارجمند در همان دوران تحصیل در فرانسه «تغییر دین داده و به کاتولیک گرویده بود.» لیلی امیر ارجمند با این همه فساد، شب و روز در کنار فرح بود، هرگاه در تهران بودند، در کاخ بود و هرگاه مسافرت می‌رفتند ملتزم رکاب بود. امیر ارجمند چنان به فرح علاقه نشان می‌داد که « سعی می‌کرد در طرز لباش پوشیدن و آرایش شبیه فرح باشد.» و فرح نیز سعی می کرد در بی بندو باری شبیه امیر ارجمند باشد...


اردشیر امیر ارجمندی

 
 
{گلپور: توضیح ضروری دیگر:}
19مرداد ۱۳۸۹ رسانه های جمهوری اسلامی ایران
اردشیر امیر ارجمندی، مسئول حقوقی ستاد میرحسین موسوی و نویسنده بیانیه‌های 1 تا 8 وی که با منافقین نیز در ارتباط بود از ایران خارج شد.
وی به یک سرویس اروپایی وصل بوده که با توجه به وسایل جاسوسی کشف شده از وی این اطلاعات را به خارج کشور منتقل می‌کرده است و بنا بر تحقیقات به عمل آمده کار وی تاثیرگذاری در ستاد موسوی بوده‌است.

این مقام ارشد وزارت اطلاعات با بیان اینکه این فرد پس از دستگیری اعترافاتی کرده‌است، افزود: موسوی تیمی موسوم به تیم آلمان دارد که افراد این تیم تحصیل کردگان در آلمان بوده و تمام خط و ربط خود را از آلمان گرفته که هدف آنان نشر و بسط فرهنگ و مکتب آلمان در کشور است.
پایان توضیح گلپور

{نقل از کتاب مجملی از تاریخ ایران و زبان فارسی فروردین 1385 پاریس:}

...زُهره ی کاظمی بر خود زهرا رهنورد نام نهاد و برای پنهان کردن گذشته ی خود بسیاری از زنان و دختران را که روسری چند تار از موی آن ها را نپوشانده بود به... عذاب های مضحک زجر داده و برای اجراء مأموریّتی که از لجنات {Lodges لُژهای}ظاهراًبودئی داشت حتّی شروع به رفت و آمد به خانه ی امام نمود تا از هر چیز ممکن مطّلع شود ... حال نه تنها مدیر مدرسه ی الّزهرا است بلکه برای او سایتی هم به زبان انگلیسی (و نه فارسی ترتیب داده اند که مشحون از اکاذیب و ادّعاهای جعلی و برخلاف است) که اگر به زبان فارسی بود ایرانیان او را دست می انداختند.
دکّان مکر و غدر و سالوس در این دویست ساله ی اخیر هیچ گاه در ایران تعطیل بردار نبوده است .

ساواک شاه و محافل تفتین و تسلیم به دستور استادان اعظم این زن و شوهر را برای انقلاب سفید شاه آماده کرده و برای روز مبادا در آب نمک خوابانده بودند و میر حسین و زنش را با هزاران نیرنگ و غدر به مدّت هشت سال بر انقلاب تحمیل کردند که با خواری و خفّت سر وزیر و خدمتگزار و حافظ منافع بیگانگان شد.

اگر چه او از اعضاء محافل تفتین و تسلیم بود مع ذلک در خدمت خواهرزاده ی خود هم بود که او نیز به نوبه ی خود پرورده ی احسان نراقی و دو تن دیگر از اعضای شبکه ی استعمار فرهنگی (محمد تقی دانش پژوه و همین ایرج افشار) بود و هر که یک سانتیمتر قدّش از قامت نارسای او بلندتر بود به طریق "مکتب تفتین و تسلیم" او را از بین برد و مرتکب جنایات وحشتناک گردید. و نیز برای آن که کسی به سوابق ننگین آنها در زمان شاه آگاه نشود برای دیگران با اتّکاء به مراکز سرّی نامبُرده پاپوش می ساختند و "پرونده سازی" می کردند که در کار استعمار خارجی وقفه ای حاصل نشود و باز هم مردم از دسترسی به آموزش های عالی محروم بمانند...

این دو تن ... به کمک همدستان مأذون از مرکز خرابکاری ( پادوان "باند" استعمار: یارشاطر و...وتقی و احمد تفضّلی و...) در همه جا دست برده اند و دیوار و سقف سالمی را در این کشور بر سر پای نهشته اند...

{نقل از فصل توطئه ها فهرست مقالات وتألیفات دکتر مکری- نشر زیگفرید پاریس:}

روشن کردن این چهره های وابسته که تمام نوشته های آنها دالّ بر اعمال و حیله پیله ی آنهاست وظیفه ی هر انسان شرافتمندیست و آنها هم دیگر نه محترم ونه مقیم حریم حرمند.

ترجیح می دادم که اصلاً نام کسی را در این موارد به رشته ی تحریر در نیاورم و البته برای هر نیسنده ی محقّق و کوشا رنج آور است و باعٍث کسر شأن است که نام این علقات مضغات پخته خوار را که یا به مناسبت بی مایگی و یا به تحریک پایگاههای نفوذی فرهنگی و سیاسی این اعمال را انجام می دهند در کتابهای خود نقل کند... (شاید هم بدین قصد این کارهایشان انجام می گیرد که محرّکین این جهّال ، نوواردشدگان در حلقات و لجنات خود را بمیدان فرستند و آنها را تغذیه ی مالی و بداندیشی کنند و بر عورت معیوب آنها از همان آغاز درجات پایین آمپول دراز بی شرمی و وقاحت را بیشتر فرو کنند تا عمل مغزشویی و ترک هر نوع دلبستگی بوطن و شرافت و ناموس کاراتر و اثربخش تر شود و هیچوقت هم سنّت تحقیق صحیح منطبق با اسلوب علمی و درست اندیشی و درست نگاری شرافتکارانه در ایران پا نگیرد.

جایی که خضر راه آنان هفت خطّان و هزارچهره گان و دغلبازانی نظیر "پادوهای تقی زاده" و شاگردان مکتب مَلکَم باشد از بی مایگان و هوسناکان و درماندگان فرصت طلب دیگر چه انتظاری می توان داشت.

یکی از این خشت زنان بنام باستانی پاریزی از هم جنسان و پادوِ پادوهای تقی زاده که برای او حجم و وزن کیلوئی کتاب مهمتر از محتوای آنست در جایی نوشته است که "من سی و سه کتاب(بشماره ی درجه های هم جنسان خود ) دارم که چند بار بچاپ رسیده است و اگر از هر ده هزار نسخه (ادّعای کاذبانه ایست زیرا تیراژ کتابها در سال های قبل از انقلاب اغلب از هزار تجاوز نمی کرد و حتّی کمتر بود و خیال می کنم تنها عدّه ی انگشت شماری و خود گروه چند نفری آنها نوشته های اورا خوانده باشند) چاپ شده باشد تا کنون سیصد هزار نسخه کتاب به کتابخانه های مردم تقدیم کرده ام." ...مردم را ساده لوح می داند. آنگاه برای آنکه به هم محفلیان خود حالی کند که جگر او برای رسیدن بدرجه ی 33 مکتب سرّی استعمار کباب است و دلش لک میزند آرزو می کند که 33 خشت به لحدش چیده شود.البته او به درجه ی 33 فروغی و تقی زاده و امثال این خود فروختگان نخواهد رسید... کتاب حاجی بابا تألیف جیمز موریه ی انگلیسی ... که از نخستین زشت نگاریها در باره ی ایران و ایرانیان است جلد سیّم آن که جلد پایانی است حاوی سی و سه سانحه (بعدد درجات و مراتب معمول محافل آنها) است و این عدد مقدّس در نزد این طبقه بسیار وسوسه انگیز و چشمک زن است ....در جاهای دیگر نیز گاه علنی و گاه در لفّافه مدّاح گروه فوق شده است...اشاره به درجه ی 33 فوق در مقدّمه تز وابستگی او باین محافل در گروه حزب خران که مؤسّس آن در ایران مستر فلیچر انگلیسی در کرمانشاه در هنگام جنگ دوّم جهانی بود در نوشته ایست از او به نام نان جو دوغ گو... آئین نامه ی حزب خران در سالهای 1321-1322 در تهران و کرمانشاه انتشار یافت. حزب سپس تعطیل و تشکیلات آن زیرزمینی گردید و ظهیرالملک کرمانشاهی بعداً از آن حزب مستعفی یا اخراج شد .... او و هم توطئه گران همکار او باید میدانستند که آنکه پُشت بام از شیشه دارد سنگ به خانه ی همسایه نمی اندازد و آنکه رخت کاغذی پوشیده است درون گرمابه نمی رود ....

 
با آنکه طومار خل خُلی و رهجویی و رهنوردی آنها مانند طومار پتیارگان قبلی پیچیده شد (در زمان نگارش متن توسّط مرحوم دکتر مُکری، میر حسین و مجموعه هم محفلش دیگر نخست وزیری را در اختیار نداشتند و هنوز حکم خودکشی اساتید اعظم ملاحده جهت راه اندازی فتنه ی 1388 به آنان اماله نشده بود.) معذلک موجی از بدبختی ها و ویرانی ها و ابتذال و جهالت و کذب از آنها بجای ماند و این نتیجه ی شتابکاری و سپردن کارهای نسبتاً بزرگ بافراد حقیر و شیفته ی جاه و مقامست که قبلاً آزموده نشده بودند... و حتّی دارای سوابق ننگینی بودند.پس از انقلاب بطور ناگهانی از زیر بوته ها سبز شدند ولی در حقیقت بدون آنکه بانیان انقلاب و مردم آنها را بشناسند از مدتها پیش در پشت پرده مهره چینی شده و برای روز معهود در آب نمک گذاشته شده بودند. این دنی طبعان می خواستند همه ی مردم ایران کور شوند تا چهره ی واقعی زشت آنها را نبینند.. و برنامه های ویران ساز محافل قبلی را بشکل دیگر و خونخوارانه به اجرا درآورند. معذلک محالست که هنرمندان بمیرند و بی هنران جای آنها را بگیرند انَّ اللّه خَلَقَ السّمواتِ و الارضَ بالحق ، إن یشاء یُذهبکم و یأتِ بخلقٍ جدید،إنَّ الارضَ یرثها عبادی الصالحون

...چه رنجها کشیدم و چه خون دلها خوردم و چگونه محمد علی رجایی را آتش زدند. درباره ی او و اختلافات او با همکارانش در مقام نخست وزیری و ریاست جمهوری واطّلاعات کم و سواد محدود او خیلی حرفها زده شد که همه هم صحیح نبود، ولی در هر حال هیچکس نتوانست درباره ی مسلمانی و وطن پرستی او کوچکترین تردیدی بخود راه دهد. او مرد ساده و درستکار شرافتمندی بود . او از اولیاءالله و مردان خدا بود.خدا روح پرنورش را غریق رحمت کند. نوّرالله مضجعه.

حادثه ی مرگ دکتر بهشتی و رجایی چون با تاریخ ایران ارتباط دارد و همه ی حقایق هنوز منتشر نشده است؛ همینکه افقها روشنتر شد بتفصیل ازآن بحث خواهم کرد تا راز بسیاری از قتلهای سیاسی و ترورهای سالهای اوّل انقلاب شناخته گردد و روشن شود که چگونه یک مرد گمنام عقده ای کم سواد ( متظاهر به مارکسیستی اسلامی و در باطن همه جا فروخته شده و شاگرد مکتب مَلکَمی و جمالی) را بنام میرحسین موسوی ( وبا نام مستعار قبلی حسین رهجو) که عملاً سرعملگی جهت آسفالت خیابانها هم برای او زیاد بود بعد از مرگ بهشتی و رجایی مدّت هشت سال (نظیر هویدا که سیزده سال بر سر کار ماند) در پست نخست وزیری نگاه داشتند...از قبل از انقلاب ساواک اورا از همان اوان تحصیل در دانشگاه ملّی آریامهر بعنوان مهره ای برای آینده گزیده و او را به همکاری و همفکری با پادوهای مَلکَمی واداشته بود. او و همسر وی (خانم درباری زُهره کاظمی همکار خانم لیلی امیر ارجمند و دوست و ندیم فرح دیبا و آماده کننده ی دختران شایسته و ملکه های زیبایی) را ساواک از قبل در آب نمک گذاشته بود و توانسته بود از همان بدو انقلاب او را به روحانیون قالب کند و زنش را به بیت امام بفرستد که با آنها رفت و آمد کند و از همه چیز مطّلع شود. این خانم با نوشتن شرح حالهای کاذبانه و قلّابی بی امضاء و در حقیقت بقلم خود در جراید که در شب انقلاب بر خود نام زهرا رهنورد نهاده بود و سورپریز پارتیهای هنگام دانشجویی در دانشگاه را فراموش کرده بود، با گریم و نقاب اسلامی شوهرش را به وزارت (سرپرستی وزارت خارجه) رسانید و مرحوم دکتر بهشتی حامی او بود برای آنکه مبادا بر سر این خانم همان آید که بر سر خانم فرّخرو پارسا آمد به او ترحّم کرده و شوهرش را نیز از دامن مارکسیست های مصلحتی بخیال خود بیرون کشید و برای مبارزه با بنی صدر او را بالا بُرد.

درباره ی این انتخاب نامناسب روزی به دکتر بهشتی اعتراض دوستانه کردم ، او گفت برای کنار گذاشتن لچّاره ای نظیر بنی صدر از رجّاله ای نظیر میرحسین باید استفاده کرد.آیا این منطق صحیح بود و ...

وهم معلوم شود که در مدّت چهل سال مبارزه و خدمت بعلم و فرهنگ چه جانورانی در نظام گذشته بسردمداری ایرج افشار ها و محافل تفتین و تسلیم آنها و چه حشرات موذی و زهرآگینی بسرکردگی خلخالی ها، میرحسین ها و آقازاده {غلامرضا} ها در نظام بعدی برای به انحطاط کشیدن و انقراض علم و شرافت فضای این کشور را متعفّن و غیر قابل تنفّس کرده بودند...
 
نقل از نمونه های نظم و نثر زبان فارسی – دکتر محمد مکری انتشارات گتنر 1383 – پاریس

یکی دو قرن اخیر محافل تفتین و تسلیم و معماران داخلی و خارجیِ آنها ( از زمان میرزا صالح شیرازی و عسگرخان ارومیه ای) و اولاد مسلمان شده ی او تا آخوند اُف و طالب اُف و آقایُف (آقازاده های ارومیه ی آذربایجان) و میرزا آقا خان کرمانی و مَلکَم و فروغی و سید حسن تقی زاده و شریف امامی و پادوهای عقده ای آنها ....موریانه وار پای دیواره های کاخ عظیم فرهنگ ما را می جوند و می سایند....
 
 
{نقل از کتاب فهرست مقالات و تألیفات استاد محمد مُکری (1324-1372) پاریس 1993 م. انتشارات زیگفرید:}

کلّیّه این اعمال نابکارانه بتشویق و اقدام پادوهای مکتب مَلکَمی – تقی زاده و عمّال ساواکی مخلوق آنها همه برای این بوده است که در ایران هیچ گاه حق به حقدار نرسد و بنام یک سیاست پوسیده ی از دور رهبری شده (تله گیده) از رشد فرهنگ واقعی و نا وابسته در ایران جلوگیری کند. اینها خود را به یک سیاست بدخواهانه دویست ساله که سابقه ی پایه های سیاسی و فرهنگی آن بزمان کمپانی هند شرقی در هند و توطئه درباره ی جدایی بخش بزرگی از خراسان و سیستان و بلوچستان و نیز قفقاز(گرجستان و ارمنستان و آذربایجان و نخجوان) و ترکمنستان و مناطق پیشین نفوذ سیاست و فرهنگ و ادب ایرانی در آسیای مرکزی منتهی می شد وابسته کردند و عملاً نشان دادند که سرِ نخهای آنجا در جای دیگر ست. در تمام مدّت این دو قرن سرچشمه ی همه ی استعداد ها را کور کردند و بیرون از محافل و مجامع مافیایی خود هر که صدایی درآورد و خواست خدمتی کند او را با نیرنگ و شعبده از میدان به در کردند...

از جمله اشخاصی که به تحریک این محافل تفتین و تسلیم به این امور شرافتمندانه(!) دست زده اند، محمد مشیری (سرهنگ ساواکی؟!)،مراد آورنگ(سرگرد بازنشسته ساواکی)،بهرام فرهوشی(اَزَلی بدکار) صدیق بورکه ای (عضو استخبارات و تشکیلات امن دولت عراق و همکار بعدی ساواک) و اخیراً هم پسر نورعلی الهی و یک شخص گمنام کرمانشاهی و چند تن از کفن دزدان اخیر...

میرحسین موسوی ...او و وردست او غلامرضا آقازاده (یا آقایف سابق)...

دکتر بهشتی و محمد علی رجایی هم به هیچ وجه مایل نبودند که کنار بکشم و چندین بار هم بوسیله ی اعلامیه های رسمی در جراید مرا تأیید و تجلیل کردند و خبر برکناری مرا تکذیب... و بمناسبت مصاحبه ی اشتباه آمیز جمشید حق گو معاون وزارت خارجه در این مورد او را عزل و آقای دکتر یزدی را نیز که آن خبر کاذبانه را در روزنامه ی او کیهان (گویا بدون اطّلاع او ) بتحریک شخصی بنام خداپناهی (کدخدازاده ی سابق که در قتل و سوزاندن محمد علی رجایی ...دخالت داشته است) چاپ کرده بودند از مدیریت و مسئولیّت روزنامه ی کیهان بدستور امام خمینی خلع کردند.




جهت شادی روح استاد گرانقدر و شریف دکتر محمد مُکری فاتحه ای با صلوات بر محمد و آل محمد
نوشته شده توسط R. در 18:11 |  لینک ثابت   •